شاهزاده اهریمنی پارت 34
شاهزاده اهریمنی پارت 34:
شدو 🖤❤️:
با طلوع خورشید از خواب بیدار شدم.
آسمون کم کم از سیاهی مطلق که با ستاره ها تزیین شده بود، به صورتی و نارنجی گرگ و میش تغییر رنگ میداد.
آروم روی تخت نشستم.
سونیک و سیلور هنوز خواب بودن هرچند به زودی اونا هم بیدار میشدن.
نمیدونم چرا ولی....یچیزی اشتباه بود....فقط نمیدونستم چی.
بلند شدم و تو راهرو ها پرسه زدم. ساکتن....زیادی ساکت.
رایا معمولا تو این ساعت بیدار و درحال ورجه وورجه کردن بود ولی...ممکن بود امروز خواب مونده باشه؟
رفتم جلوی در اتاقش.
دیشب خیلی خوب نخوابیده بود. هیچکدوممون نخوابیدیم. صدای ناقوس هنوز تو سرم اکو میشد.
یکم دودل شدم که بزارم استراحت کنه یا برم داخل و ببینم چخبر شده.
بالاخره تصمیم میگیرم و در میزنم.
ـ رایا، میشه بیام داخل؟
جواب نمیده ولی...صدای باز شدن کشوی میزش میاد که این یعنی بیداره ولی حرف نزدنش نگرانم میکنه.
دستگیره رو میگیرم.
ـ رایا من دارم میام داخل.
به محض اینکه در باز شد....اتفاقی افتاد که اصلا انتظار نداشتم.
چاقو خیلی سریع به سمت صورتم اومد.
کنار رفتم ولی اونقدری به موقع نبود که آسیب نبینم و چاقو یه زخم سطحی روی گونه م به جا گذاشت. هرچند سطحی بود ولی بازم خونریزی داشت.
رایا شبیه خودش نبود...انگار اصلا رایا نبود.
دسته های قرمز موهاش الان نقره ای بودن. دیگه خبری از اون دوتا یاقوت سرخ داخل چشماش نبود....سیاهی کامل...سرما.. بیرحمی.
ـ ر..رایا...آروم باش..منم...برادرت.
رایا فکشو به هم فشار داد.
رایا ـ تو برادر من نیستی! چطور کسی که همه چیزو ازم گرفت میتونه برادرم باشه؟!
و دوباره اومد سمتم.
تا تالار اصلی کاخ وضعیت همین بود تا اینکه مارکو و بقیه وارد تالار شدن.
مارکو رایا رو از پشت گرفت.
مارکو ـ بسه دیگه دختر به خودت بیا!
رایا ـ تو کارم دخالت نکن بزار برم!
و از قدرتش استفاده کرد.....توهم...
تو یه لحظه دود کل تالار رو گرفت و رایا از این فرصت استفاده کرد تا از دست مارکو فرار کنه.
وقتی دود از بین رفت حدودا شیش یا هفت تا رایا داخل تالار بود....هرچند فقط یکیشون واقعی بودن و بقیه شون توهمی بودن که تحت کنترل رایا حرکت میکردن.
درگیری خیلی بزرگی ایجاد شد انگاری که رایا دیگه هیچکسو به جز خودش نمیشناخت.
وقتی یکی از توهم های رایا رو با شمشیر پس زدم و برگشتم... چاقویی رو دیدم که مستقیم قلبمو نشونه رفته بود و رایا که خنجرو بالای سرش نگه داشته بود.
درست وقتی که میخواست خنجر رو پایین بیاره هاله ی سیاهی دورش پیچید و بین زمین و هوا معلقش کرد.
بلک بود! بیدار شده!
رایا در مقابل هاله ی بلک برای آزادی تقلا کرد.
رایا ـ ولم کن!
بلک ـ نه! تا همینجا هم به اندازه کافی آسیب زدی.
رایا ـ میخوای آسیب بزنم؟ باشه...اینو یادت نمیره. البته اگه زنده بمونی که بخوای به یاد بیاری.
رایا انرژی اهریمنیش رو جمع کرد و یهو....موج انرژیش همه جارو گرفت و از قبل از اینکه از هوش برم آخرین چیزی که شنیدم صدای شکستن گنبد شیشه ای و پنجره ها و ریختن دیوار ها بود.
شدو 🖤❤️:
با طلوع خورشید از خواب بیدار شدم.
آسمون کم کم از سیاهی مطلق که با ستاره ها تزیین شده بود، به صورتی و نارنجی گرگ و میش تغییر رنگ میداد.
آروم روی تخت نشستم.
سونیک و سیلور هنوز خواب بودن هرچند به زودی اونا هم بیدار میشدن.
نمیدونم چرا ولی....یچیزی اشتباه بود....فقط نمیدونستم چی.
بلند شدم و تو راهرو ها پرسه زدم. ساکتن....زیادی ساکت.
رایا معمولا تو این ساعت بیدار و درحال ورجه وورجه کردن بود ولی...ممکن بود امروز خواب مونده باشه؟
رفتم جلوی در اتاقش.
دیشب خیلی خوب نخوابیده بود. هیچکدوممون نخوابیدیم. صدای ناقوس هنوز تو سرم اکو میشد.
یکم دودل شدم که بزارم استراحت کنه یا برم داخل و ببینم چخبر شده.
بالاخره تصمیم میگیرم و در میزنم.
ـ رایا، میشه بیام داخل؟
جواب نمیده ولی...صدای باز شدن کشوی میزش میاد که این یعنی بیداره ولی حرف نزدنش نگرانم میکنه.
دستگیره رو میگیرم.
ـ رایا من دارم میام داخل.
به محض اینکه در باز شد....اتفاقی افتاد که اصلا انتظار نداشتم.
چاقو خیلی سریع به سمت صورتم اومد.
کنار رفتم ولی اونقدری به موقع نبود که آسیب نبینم و چاقو یه زخم سطحی روی گونه م به جا گذاشت. هرچند سطحی بود ولی بازم خونریزی داشت.
رایا شبیه خودش نبود...انگار اصلا رایا نبود.
دسته های قرمز موهاش الان نقره ای بودن. دیگه خبری از اون دوتا یاقوت سرخ داخل چشماش نبود....سیاهی کامل...سرما.. بیرحمی.
ـ ر..رایا...آروم باش..منم...برادرت.
رایا فکشو به هم فشار داد.
رایا ـ تو برادر من نیستی! چطور کسی که همه چیزو ازم گرفت میتونه برادرم باشه؟!
و دوباره اومد سمتم.
تا تالار اصلی کاخ وضعیت همین بود تا اینکه مارکو و بقیه وارد تالار شدن.
مارکو رایا رو از پشت گرفت.
مارکو ـ بسه دیگه دختر به خودت بیا!
رایا ـ تو کارم دخالت نکن بزار برم!
و از قدرتش استفاده کرد.....توهم...
تو یه لحظه دود کل تالار رو گرفت و رایا از این فرصت استفاده کرد تا از دست مارکو فرار کنه.
وقتی دود از بین رفت حدودا شیش یا هفت تا رایا داخل تالار بود....هرچند فقط یکیشون واقعی بودن و بقیه شون توهمی بودن که تحت کنترل رایا حرکت میکردن.
درگیری خیلی بزرگی ایجاد شد انگاری که رایا دیگه هیچکسو به جز خودش نمیشناخت.
وقتی یکی از توهم های رایا رو با شمشیر پس زدم و برگشتم... چاقویی رو دیدم که مستقیم قلبمو نشونه رفته بود و رایا که خنجرو بالای سرش نگه داشته بود.
درست وقتی که میخواست خنجر رو پایین بیاره هاله ی سیاهی دورش پیچید و بین زمین و هوا معلقش کرد.
بلک بود! بیدار شده!
رایا در مقابل هاله ی بلک برای آزادی تقلا کرد.
رایا ـ ولم کن!
بلک ـ نه! تا همینجا هم به اندازه کافی آسیب زدی.
رایا ـ میخوای آسیب بزنم؟ باشه...اینو یادت نمیره. البته اگه زنده بمونی که بخوای به یاد بیاری.
رایا انرژی اهریمنیش رو جمع کرد و یهو....موج انرژیش همه جارو گرفت و از قبل از اینکه از هوش برم آخرین چیزی که شنیدم صدای شکستن گنبد شیشه ای و پنجره ها و ریختن دیوار ها بود.
- ۹.۵k
- ۱۰ اسفند ۱۴۰۳
دیدگاه ها (۱۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط