{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

MIDNIGHT BET

PART:12
°°°°°°°°°°چشم‌هایش تیره‌تر شدند، صدایش نرم ولی زهرآلود شد. میکا سکوت کرد؛ باند را محکم کشید و صدای جونگکوک از درد در آمد. «اوه… لعنتی.»

«خب، اونم جوابم بود.» میکا نفسش را با حرص بیرون داد.
جونگکوک لبخند زد، درد را بلعید و گفت: «بدم نمیاد از این نوع جواب.»

سکوت دوباره بینشان نشست؛ فقط صدای نفس‌های سنگین دو نفر در فضای تاریک. میکا یک قدم عقب رفت، انگار تازه یادش آمده چقدر نزدیک ایستاده. جونگکوک نگاهش کرد بدون شوخی، بدون ماسک همیشگی. نگاهش عاری از نقاب بود، خسته، زخمی و صادق. «یه چیزهایی رو نباید ازم پنهون کنی.»

صدایش آرام بود، تکیه کرده به تخت، اما هر کلمه‌اش انگار با وزن خاصی روی هوا پخش می‌شد. «تو هم می‌ترسی از چیزی که بینمون داره اتفاق می‌افته، درست مثل من.»

میکا در جواب فقط گفت: «باید استراحت کنی.»

جونگکوک لبش را جمع کرد. یک لحظه چیزی شبیه خنده در جانش بود، اما کوتاه و بی‌رمق. «اگه بخوام تو بری، نمیری، نه؟»

میکا با چشمانی ناراحت ولی محکم نگاهش کرد. «نه.»

جونگکوک دستش را روی پایش گذاشت و چشمانش پایین رفت، مثل کسی که نمی‌داند باید بخندد یا فریاد بزند. «آخه چرا تو؟ چرا دقیقاً تو باید بی‌قراری منو بفهمی؟»

میکا لبش را گزید، نمی‌توانست جواب بدهد. اتاق ساکت شد. فقط صدای نفس‌شان مانده بود، مخلوط با وزوز سرد چراغ. جونگکوک سرش را بالا آورد، چشم‌هایش دنبال چیزی در چشمان میکا. «تو نمی‌دونی چطور منو دیوونه می‌کنی وقت‌هایی که این‌قدر آروم رفتار می‌کنی.»

میکا عقب رفت ولی جونگکوک بازوهاش را سریع گرفت. آنقدر نزدیک شدند که نفس‌هایشان با هم قاطی شد. «نکن، جونگکوک.»

جونگکوک آرام گفت: «فقط می‌خوام ببینم این بود اون چیزی که ازش فرار می‌کردی؟»

فاصله‌شان آن‌قدر کم بود که نور روی لب‌های شکافته‌ی جونگکوک افتاده بود و بوی خون مخلوط با بوی پوستشان فضا را پر کرده بود. میکا پلک زد، دلش خواست عقب برود، ولی پاهایش به زمین چسبیده بودند. لحظه‌ای نگاه‌شان گره خورد؛ برق خشم و میل، ترس و عطش در هم پیچید؛ مثل آتشی که هیچ‌کدام نمی‌خواست خاموشش کند. جونگکوک نفس گرفت، صداش پایین و گرم. «تو نمی‌فهمی چقدر خطرناک شدی برای من.»

قبل از اینکه میکا چیزی بگوید، چراغ سقف کم‌نور شد و وزوزش قطع شد. اتاق برای چند ثانیه کاملاً تاریک شد، فقط نفس‌های دو نفر باقی ماند. در آن تاریکی، فاصله بین عقل و غریزه تقریباً از بین رفته بود…
و از بیرون، صدای دور فریاد جمعیت دوباره از رینگ بالا می‌آمد، انگار کلاب نفسش را برای ادامه فرو می‌برد.
دیدگاه ها (۶)

نگاهش مثِ نوری بود که بی‌اجازه می‌تابید؛ نوری که انگار بلد ن...

#عشق_یا_گلوله؟𝑪𝒉𝒂𝒑𝒕𝒆𝒓 𝑻𝒘𝒐 : ²𝑷𝒂𝒓𝒕 : ³²ویو میکا_____چند دقیقه...

بریم پارت ۵۵ دختر کوچولوم:سایه‌های عمارت سیاه — پارت ۵۵ات چن...

هوا رو به تاریکی می‌رفت و حیاط مدرسه تقریباً خالی شده بود. ت...

#عشق_یا_گلوله؟ 𝑪𝒉𝒂𝒑𝒕𝒆𝒓 𝑶𝒏𝒆 : ¹𝑷𝒂𝒓𝒕 : ¹⁸ویو میکا_____ماشین هن...

مافیای من — قسمت ۲۱اسمِ مادرات چند ثانیه فقط به جونگکوک نگاه...

پارت چهارم: خونِ دو خاندانصدای قدم‌ها پشت سرشان نزدیک‌تر می‌...

تصمیم گرفتم اول اینو تموم کنم بعد برم 😃🫪𝐚𝐜𝐫𝐨𝐬𝐬 𝐭𝐡𝐞 𝐛𝐨𝐫𝐝𝐞𝐫𝐏𝐚𝐫...

🍷 شراب قرمزقسمت هفتم: خائنصدای قفل شدن در، داخل اتاق پیچید.ر...

مافیای من — قسمت ۱۶پرونده‌ای که نباید باز می‌شدصدای قفل شدن ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط