{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

آتیشی که از بارون شروع شد

آتیشی که از بارون شروع شد

prt, 20

ویوی ا. ت

جلوی عمارت ایستاده بودم و به علامت سفید روی شیشه ماشین خیره شده بودم.

همون علامت...

روی پاکت تهدیدآمیز.

ا. ت: جونگکوک...

جونگکوک: می‌دونم.

ا. ت: این همون علامته؟

جونگکوک چند ثانیه به ماشین نگاه کرد.

جونگکوک: آره.

ا. ت: پس چرا هنوز داریم اینجا وایمیستیم؟

جونگکوک: چون باید بفهمم کی اینو گذاشته.

ا. ت: خب من پیشنهاد می‌کنم اول از ماشین فاصله بگیریم، بعد بفهمی.

جونگکوک برگشت سمتم.

جونگکوک: چرا؟

ا. ت: چون فیلم‌ها رو دیدم.

جونگکوک: کدوم فیلم‌ها؟

ا. ت: هر وقت یه ماشین مشکوک هست، یکی میگه «چیزی نیست» و سه ثانیه بعد ماشین منفجر میشه.

جونگکوک چند ثانیه نگام کرد.

جونگکوک: تو زیادی فیلم می‌بینی.

ا. ت: و تو زیادی با آدم‌های مشکوک رفت‌وآمد داری.

جونگکوک: این ماشین منفجر نمی‌شه.

ا. ت: مطمئنی؟

جونگکوک: آره.

ا. ت: صددرصد؟

جونگکوک: آره.

ا. ت: نود درصد؟

جونگکوک: ا. ت.

ا. ت: باشه، باشه... فقط پرسیدم.

جونگکوک نفس عمیقی کشید.

جونگکوک: بیا داخل.

ا. ت: تو جلو برو.

جونگکوک: چرا؟

ا. ت: چون اگه چیزی منفجر شد، حداقل من پشتت باشم.

جونگکوک: این اسمش شجاعت نیست.

ا. ت: من نگفتم شجاعم.

جونگکوک با ناباوری نگام کرد.

جونگکوک: حداقل صادقی.


---

ویوی جونگکوک

در عمارت باز شد.

پدرم جلوی در ایستاده بود.

چهره‌ش از همیشه جدی‌تر بود.

اما همین که چشمش به ا. ت افتاد...

اخمش عمیق‌تر شد.

پدر: گفتم تنها بیا.

جونگکوک: منم شنیدم.

پدر: پس چرا آوردیش؟

جونگکوک: چون به من مربوطه.

پدر: نه، مربوط به تو نیست.

ا. ت آرام کنارم ایستاده بود.

اما از نگاهش معلوم بود هر لحظه ممکنه وسط بحث ما بپره.

پدرم نگاه تندی بهش کرد.

پدر: تو باید برگردی.

ا. ت: ببخشید؟

پدر: این موضوع به تو ربطی نداره.

ا. ت: خب منم خیلی علاقه‌ای نداشتم نصف شب بیام خونه غریبه‌ها.

جونگکوک برای یک لحظه بهش نگاه کردم.

ا. ت ادامه داد:

ا. ت: ولی پسرتون منو آورد.

پدر: جونگکوک!

جونگکوک: باهاش این‌طوری حرف نزن.

سکوت سنگینی حیاط رو گرفت.

پدرم چند ثانیه نگام کرد.

بعد خیلی آرام گفت:

پدر: پس بالاخره چیزی پیدا کردی که ازش دفاع کنی.

ا. ت با تعجب به من نگاه کرد.

من چیزی نگفتم.

پدرم برگشت و وارد عمارت شد.

ا. ت خیلی آهسته کنار گوشم گفت:

ا. ت: خانواده‌تون خیلی گرم و صمیمی‌ان.

جونگکوک: ساکت شو.

ا. ت: من فقط نظرمو گفتم.

جونگکوک: نظرت رو برای خودت نگه دار.

ا. ت: باشه.

چند ثانیه سکوت کرد.

ا. ت: ولی واقعاً خیلی گرم بودن.

جونگکوک: ا. ت!

ا. ت با خنده وارد عمارت شد.

برای اولین بار در تمام آن شب...

با وجود تمام نگرانی‌ها، لبخند روی لبم نشست.
ادامه
دیدگاه ها (۲)

آتیشی که از بارون شروع شدادامه پارت 20---ویوی ا. تداخل عمارت...

🛐🛐💋#جونگکوک

*دقیقاً منظورش همین بود😫*آخه چجوری چیزی بگه بهت تو با اون چش...

جذاااااااب 🛐✨✨#تهیونگ #بی_تی_اس

آتیشی که از بارون شروع شدprt19ویوی ا. تچند ثانیه فقط بهش نگا...

آتیشی که از بارون شروع شدprt18ویوی ا. تبه فلش روی میز نگاه ک...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط