{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

⊹⊱او شب هنگام آمد⊰⊹

⊹⊱او شب هنگام آمد⊰⊹
p26
نینا با حرص نزدیک‌ترین بالش رو برداشت و به سمت در پرت کرد.
«از خودراضیِ مغرور...»
اما پشت در...
جیمین چند ثانیه بی‌حرکت ایستاده بود.
بعد خیلی آروم به نگهبان گفت:
«مراقبش باشید... ولی هیچ‌کس حق نداره وارد اتاقش بشه، مگر اینکه خودم دستور بدم.»
و بدون اینکه منتظر جواب بمونه، از راهرو دور شد.

نینا تمام شب رو بیدار مونده بود.
هر بار چشم‌هاش رو می‌بست، یاد خونه، مادرش و زندگی عادیش می‌افتاد.
با خودش زمزمه کرد:
«الان حتماً همه دنبالم می‌گردن...»
یه نفس عمیق کشید و از تخت بلند شد.
«باید یه راهی برای رفتن پیدا کنم.»
همون لحظه، در اتاق آروم زده شد.

قبل از اینکه چیزی بگه، همون دختر خدمتکار وارد شد.
این بار یه سینی صبحونه دستش بود.
«صبح بخیر.»
نینا جواب نداد.
سینی رو روی میز گذاشت و پرسید:
«اسمت چیه؟»
دختر کمی مکث کرد.
«لیا.»
«لیا... فقط یه سؤال دارم.»
لیا نگاهش رو پایین انداخت.
«اگه درباره اینجا باشه، نمی‌تونم جواب بدم.»
نینا با کلافگی گفت:
«پس حداقل بگو در خروجی کجاست.»
لیا یه لبخند خیلی کم زد.
«اینجا در خروجی زیاد داره.»
نینا امیدوار شد.
«پس نشونم بده.»
.. ...........
دیدگاه ها (۰)

⊹⊱او شب هنگام آمد⊰⊹p27اما لیا آروم سرش رو تکون داد.«هیچ‌کدوم...

⊹⊱او شب هنگام آمد⊰⊹p25دختر با استرس به در نگاه کرد.«من... اج...

⊹⊱او شب هنگام آمد⊰⊹p24جیمین مستقیم به چشم‌هاش نگاه کرد.«فعلا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط