چیزی به او گفتم خندید و بین خندههایش گفت دیوونه و ب

چیزی به او گفتم، خندید و بین خنده‌هایش گفت: «دیوونه!» و باز خندید، می‌خواستم بگویم خب مگر می‌شود فرد عاقل، صدای خنده‌های تو را بشنود و از سر ذوق دیوانه نشود؟
ولی سکوت کردم؛ دیوانگی را ترجیح دادم به قطع کردن ریتم خنده‌های شیرینش، و من دیوانه شدم، دیوانه‌ی او.

#امیررضا_لطفی_پناه
دیدگاه ها (۱۰)

میشود درون قلبِ مهربانتدور از هرکسی که میخواهد میانمان سرکشی...

تنهایے ﺁﺩﻣﯽ ﺭﺍ ﻋﻮﺽ ﻣﯿﮑﻨﺪﺍﺯ ﺗﻮ ﭼﯿﺰﯼ ﻣﯿﺴﺎﺯﺩ ﮐﻪ ﻫﯿﭻ ﻭﻗﺖ ﻧﺒﻮﺩﯼﮔﺎ...

از تووووانگار جهانم اغاز می شودانگار جغرافیای اغوووش توووبرا...

دلم پر میکشد برای دیدنتهمانجایی که فقط من هستم و تو آنسوی در...

ظهور ازدواج )( فصل سوم ) پارت ۵۴۱شوکه چشمامو گرد کردم و متعج...

فیک مرگ زندگی پارت ¹²⁸ویو ا.ت*خیلی محکم گفتم : خیلی خب هرچی ...

سه پاتر(درخواستی) P3

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط