{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

دو نیمه ماه♡

دو نیمه ماه♡
Part¹⁴ احساسات خاموش
از زبان رایا :

صدایشان واضح بود، اما چرا ناگهان سکوت کرده بودند؟ آیا متوجه ما شدند؟ نه، غیرممکن است. ما در امن‌ترین جای ممکن بودیم.

بعد از چند ثانیه‌ی طولانی سکوت، صدای عمو شنیده شد : «...می‌خواستم بدونم به اون آرزو رسیدیم؟ اگه یه روز بمیریم، می‌تونیم بگیم که حداقل بدون حسرت بوده؟»

با خودم فکر کردم: از کی تا حالا عمو اینقدر احساساتی شده؟ انگار یک هدف بزرگ پشت این حرف‌هاست. معمولاً در این لحظات، مامان شروع به صحبت می‌کرد و فضا را تعدیل می‌کرد. چرا حالا سکوت مطلق است؟ آیا از دست بابا ناراحت است و چیزی نمی‌گوید؟ (به چهره‌اش که نمی خورد). اینجا چه خبر است؟

از زبان مایکی:

وقتی بچه بودیم، همه چیز عالی بود. چی شد که به اینجا رسیدیم؟ چرا شخصیت دوستام اینجوری شده؟ اونا دیگه مثل قدیما نیستن. اگه می‌خوان شخصیت خودشونو نابود کنن، بهتر نیست که وجود نداشته باشن؟

از جا بلند شدم و گفتم: «این بحث به جایی نمی‌رسه. بیا بریم هانا.»

ایزانا با لحنی آرام، اما قاطع گفت: «فعلاً بودید، صبر کنید بعداً برید.»

«باشه، این بحث رو ادامه نمی‌دیم.» دوباره سر جایم نشستم، اما ناگهان جرقه‌ای در ذهنم زد. رو به هانا کردم و گفتم: «مشکلی نیست که تو آشپزخونه خصوصی صحبت کنیم؟»

ایزانا بلافاصله پاسخ داد: «بفرمایید، اینجا رو خونه خودتون بدونید.»

از زبان مایا :

برای اینکه مطمئن شویم کسی صدای ما را نمی‌شنود، مکث کردم و به رایا اشاره کردم که داخل همان کابینت مخفی برگردیم. به محض اینکه داخل کابینت رفتیم و در را تقریباً بستیم، صدای قدم‌ها نزدیک شد. سپس صدای مامان را شنیدیم که گفت: «خب چه کار مهمی بود که حتماً همین الان باید بگی؟»

صدایشان آرام بود، اما زیر آن دیوار نازک، هر کلمه‌ای برای ما شفاف بود.

از زبان هانا:

مایکی گفت: «یادت نیست؟ یادته گفتی هر کاری ازت بخوام انجام می‌دی... لیا»

وقتی مایکی کلمه‌ی "لیا" را گفت، من ناگهان کپ کردم. این اسم... چرا باید در این لحظه‌ی حساس آورده شود؟ داشتم از اینکه دوباره با لحن قدیمی‌اش با من صحبت می‌کند، می‌ترسیدم.

لبخندی زدم و گفتم: «آره، کاملاً یادمه.»

مایکی ادامه داد: «حتی اگه ازت بخوام کسایی رو بکشی که از بچگی خیلی دوستشون داشتی...»

کم‌کم داشتم می‌ترسیدم، اما همزمان حس کردم دیگر وقتش رسیده است. می‌دانستم دقیقاً منظورش از آن افراد کیست. پرسیدم: «هر کسی که تو بگی، خودم انجامش می‌دم.»

مایکی گفت: «پس خودم همراهت میام.»

از زبان رایا (در کابینت):

دیگر چیزی نمی‌شنیدم. چرا اشک‌هایم ناخودآگاه جاری شد؟ جلوی گریه‌ام را گرفتم. بعد از مدتی صدای مایا آمد: «رایا، رایا!»

«ها؟»

«می‌گم مامان و بابا برگشتن به سالن. بیا بریم بیرون.»

خیلی آرام در را باز کردیم. بیرون آمدیم و به نور کم داخل آشپزخانه نگاه کردم. دیگر خبری از صحبت‌های مرموز نبود. این بار لحنشان دوستانه‌تر به نظر می‌رسید. همانجا نشستم. چرا مامان و بابا می‌خواهند دوستانشان را بکشند؟
دیدگاه ها (۰)

دو نیمه ماه♡Part¹⁵ اختلافاتاز زبان م...

"شینجیرو قهرمان ا/ت(:ا/ت خشمل داستان ما داشت میرفت خونه که چ...

اشک های شور☆پارت 5ا.ت شوکه شد و بعد داد زد: هی، داری چیکار م...

(من عاشق اون دخترم، میمیرم براش...ولی اگه کس دیگه ای اون رو ...

دو نیمه ماه♡Part¹³ رویا یا آرزو؟ا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط