part 18
هردو با لبخند به دختری که تو خونه بدو بدو میکرد و با مامانشو باباش که تازه دیده حرف میزد
هر سه حسابی باهم وقت گذروندن.... فیلم دیدن، بازی کردن، خونه رو که یونا بهم ریخته بود، باهم جمع کردن و در اخر جیمین یونا باهم رفتن غذا درست کنن که خونه رو فرستادن رو هوا.
- چه خبره؟!!!!
یونا از کول باباش پایین اومد و به هردو و آشپزخانه نگاهی انداخت و انگشت اشاره تپلوشو سمت جیمین گرفت و گفت : بابالی اچپز اونه رو داگون کلده ( بابایی آشپزخونه رو داغون کرده)
جیمین با چشمای درشت شده لب زد : من بودم از کول بابام اویزون شده بودم و نمیزاشتم کارشو انجام بده؟!!!!!
هه این که از این بیشتر نمیتونست تحمل کنه زد زیر خنده و گفت : خیله خب باشه تمومش کنین... یونا بیا بریم لباساتو عوض کنم بابایی هم برامون شام درست کنه.
- اخجوننننن.
هه این یونا رو رو دستاش بلند کرد و گفت : لباس داری؟
- تو اتاقه.
- چی؟!
- قبل از اینکه ازدواج کنیم یادت نیست یک اتاق برای بچمون آماده کردیم؟
- اها.
هه این آروم زمزمه کرد ولی از گوش مرد دور نموند....
لباسای یونا رو عدض کرد و باهم رفتن پایین. شامشونو باهم خوردن و یونا که قصد رفتن نداشت همونجا خوابید... هه این سعی کرد با خودش ببرتش ولی فایده ای نداشت چون هر بار یونا بیدار میشد و گریه میکرد.
- بیا بگیر بخواب.
- پس خودت چی؟
- من رو مبل میخوابم تو راحت باش.
قبل از اینکه بره هه این دستشو گرفت و گفت : مشکلی نداره که همسرم کنارم بخوابه اگه میخواستم پیشت نباشم همونجا پیش یونا میموندم.
جیمین لبخندی زد و لبه تخت نشست؛ پتو رو برداشت و رو خودشو هه این کشید...
دستشو گرفت و کشید سمت خودش و طوری بغلش کرد که سر هه این رو سینه جیمین بود و یک دست جیمین زیر سر هه این بود و با اون دستش موهای دختر رو ناز میکرد.
خب بالاخره پارت جدید
چرا احساس میکنم چرت شده؟!
بنظورتون پایانش سداند باشه؟ خودم کرم درونم فعال شده برای این کار
دیدگاه ها (۲)
هنوز هیچ دیدگاهی برای این مطلب ثبت نشده است.