{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

P⁸

P⁸
The name of the story: A Ruined, Forced Love(عشق تباه شده ی اجباری)

از دوباره به خونه برگشتم... نشستم روی مبل و به فکر فرو رفتم...
طبیعتا جلسه خانوادگی حساب میشد ولی من نبودم...
یعتی چه خبر شده، ممکنه اتفاقی افتاده باشه؟!
اصلا من از خونه زدم بیرون هیونجین کی زد بیرون و رسید به محل جلسه؟!
مهم نیست، اصلا ممکنه رسیده باشه...
چه دیر و چه زود!
مهم اینه که جلسه راجب چی بوده که به من خبری ندادن؟!
جواب این سوال رو وقتی مامان و بابام اومدن میفهمم...
۵ دقیقه بعد صدای ماشین اومد... رسیدن!
همینطور لم داده بودم رو مبل انگار نه انگار که من ابهتی دارم، بلا نسبت دختریم که بعد ۷ قرن تاریکی رو آورد...
نچ نچ، الان مامانم منو ببینه صد در صد از بالکن خودشو پرت میکنه پایین.‌‌..
صاف نشستم و منتظر!
بالاخره دره ورودی باز شد...
مثل اینکه خبره اومدنم رو شنیده باشن، با ذوق و شوق سلام کردن...
نشستن روی مبله رو به روییم...
اولین کسی که شروع کرد به حرف زدن پدرم بود:
خوب با شوهرت چیکار میکنی؟!
خوبین؟!
چرت ترین و بی جواب ترین سوال ممکن رو ازم پرسید...
با اکراه گفتم:
خوبیم!
گفت:
همین؟!
گفتم:
چی بگم!
دیدگاه ها (۲)

P⁹The name of the story: A Ruined, Forced Love(عشق تباه شده ...

P⁷The name of the story: A Ruined, Forced Love(عشق تباه شده ...

P⁶The name of the story: A Ruined, Forced Love(عشق تباه شده ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط