سناریو ۱: شب آرام در کنار رودخانه
سناریو ۱: شب آرام در کنار رودخانه
میتسوری و اوبانای در یک شب آرام، کنار رودخانهای آرام نشستهاند. اوبانای به میتسوری نگاه میکند و میگوید:
«میتسوری، تو همیشه در قلب من هستی. من نمیدانم چطور میتوانم بدون تو زندگی کنم.»
میتسوری با لبخندی نرم، پاسخ میدهد:
«من هم همین را میگویم، ایگورو-سان. تو همیشه در قلب من هستی.»
آنها در سکوت، به ستارهها نگاه میکنند و از لحظهشان لذت میبرند
میتسوری و اوبانای در یک شب آرام، کنار رودخانهای آرام نشستهاند. اوبانای به میتسوری نگاه میکند و میگوید:
«میتسوری، تو همیشه در قلب من هستی. من نمیدانم چطور میتوانم بدون تو زندگی کنم.»
میتسوری با لبخندی نرم، پاسخ میدهد:
«من هم همین را میگویم، ایگورو-سان. تو همیشه در قلب من هستی.»
آنها در سکوت، به ستارهها نگاه میکنند و از لحظهشان لذت میبرند
- ۱.۳k
- ۳۱ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط