{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

میخوام برایه این پست داستان بگم

میخوام برایه این پست داستان بگم
،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،
اروم.... تویه جنگل قدم برمیداشت.......صداهایه اطراف ازارش میدادن نمیتونست تحمل کنه...... ولی باید به دوستاش میفهموند و نشون میداد... که اون دختر ترسویی نیست...... صدای غرش پشت سرش متوقفش کرد وایساد و با ترس و لرز به سمت پشت و عقب برگشت با دیدن موجودی که کم کم بزرگ میشد و هر لحظه بیشتر شبیه یه گرگینه میشد مواجه شد اب دهنش خشک شد و نمیتونست پلک بزنه از یه طرف سرمای هوا و سوزی که به گونه ها و چشماش میخورد به شدت عذابش میداد پاهاش یخ زده بود نمیتونست راه بره اون موجود هر لحظه بیشتر بهش نزدیک میشد و ترس تویه وجودش بیشتر میشد چشماش از خستگی و سرمایه هوا داشت بسته میشد و خوابش میبرد و به حالت سستی میرفت که بیوفته تویه زمین که با ضربه ای بیه سمت یکی از درختا پرت شد تازه به خودش اومد به درخت نگاه کرد چقد زود خونش سرازیر شده بود بلندشد رفت سمت فانوسش و اونو جلویه خودش گرفت اون هیولایه گرگینه داشت دوباره بهش نزدیک میشد اظمشو جزم کرد و تا خواست پا به فرار بزاره توسط همون موجود به سمت دیگه ای پرتاب شد ایندفه با صورت به درخت اصابت کرده بود گوشه ی لبش زخم شده بود و بینیش غرق به خونشده بود گوشه ی چشمش کبود شده بود و از لایه رگابه بزرگ شده و و بنفش رگه های خونی سرازیر شده بود...... بلند شد از درد فریاد کشید.سر زانوش زخم شده بود جلویه دامنش پاره شده بود و لی هنوز اویزون بود..... پلک زد و با فشار چشماشو باز کرد و دندوناشو به هم فشار داد هوا خیلی تاریک بود و فانوسش اونور تر افتاده بود قدم اولو که برداشت پاش تویه دامنش رفت افتاد تویه زمین یه سنگ تویه پیشونیش صابیده شد...... دوباره از درد جیغ کشید بلند شد تیکه ی جلویه دامنش که توسط پاش پاره شده بود رو از خودش باز کرد و خواست بندازه رو زمین باباش بهش یاد داده بود.که با یه طرف پارچه یه سنگو ببنده و طرفه دیگشو با دستش بگیره تویه هوا تاب بده و پرت کنه ولی پارچه یا طنابو ول نکنه تا بازم ازش استفاده کنه لبخندی تویه لبش نشست همون طور این کارارو میکرد یاد پدرش افتاد اون یه گرگ کش بود که از روستا دفاع میکرد قطره های اشک تویه گونش چکید اون روز که جسد یخ زده ی باباشو اوردن و بعد از اینکه دکتر بهش نگاه میکرد و چاقوشو در میورد گفت:چون دفعه ی قبلی خون رویه چاقو پاک نشده بود و هوا خیلی سرد بوده خون یخ زده و اون نتونسته چاقورو در بیاره و توسط گرگا..... با تصور جمله ی اخر دکتر چشماشو رویه هم فشار داد و یاد وقتایی افتاد که باباش با تمام خستگی میومد و بغلش می کرد کارش که تموم شد گوشه ی پارچه ی طناب مانندشو گرفت از پشت به گرگینه ای که هنوز خسته نشده بودوداشت دنبالش میگشت نزدیک شد طنابو تویه هوا تکون داد و به سمت گرگ پرت کرد همون لحظه گرگینه برگشت و سنگ خورد تویه چشمش یکی از چشماشو کور کرد خون تویه برفا میچکید بعد از در گیری و فرار و قایم شدن زیاد گرگینه موفق شد که اونو دوباره بزنه و پرتش کنه اینبار دقیفا کنار فانوسش که نوره کمی داشت فرود اومد....... حالا که دیگه نایی نداشت این فکر به ذهنش زد فانوسو بازکرد و سمت گرگینه پرت کرد به خواطر موهای زیادی که اون داشت با فرود فانوس اتیش شعله ور شد و تمام گرگینه شروع به سوختن کرداتیش چشماشو میسوزود ولی باز همون جا وایساده بود تاتش بزرگ ترین و خطر ناک ترین کاری که تویه زندگیش کرده رو ببینه و به خودش و خونه پدرش افتخار کنه........با خاکستر شدن اون گرگه غول پیکر هوا روشن شد موهاش تویه صورتش ریخته بودن حسابی خونی وکثیف و شلخته شده بود به خاطره اینکه پاهاش خیلی زخمی شده بود تا نزدیکیه ده راه رفت و بعدش سینه خیز ادامه داد به ورودی نزدیک شد و همونجا به خاطره شکستگی دستش سرش و اسیب های جسمی متوقف شد.......و برای همیشه خوابید
،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،،
چطور بید؟
دیدگاه ها (۱۳)

اینجوری بیشتر میدوسمش والا چی.بود عین.....

این شما و این دراگون واقعی

فکر کنید جایه این زنه بودین چی میشد ؟چیکار میکردین

من عاشق هوایه اینجوریم

میدونم پارت سه آسونا تو چش نبود

مهم ترین دارایی بانتن

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط