{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

آنگاه که پاییز از راه رسد..

آنگاه که پاییز از راه رسد..
و غروب خورشید باری دگر چشمان درخشانت را به یادم آورد ، من به دوردستها کوچ خواهم کرد..بی آنکه توشه ای را با خود همراه کنم...من تنهای تنها..با همان جامه ی پاییزی..با همان گیسوان مشکی..با باد همراه خواهم شد..چشمانم را به آرامی میبندم..جسمم را در کنار همان درخت خشکیده، رها خواهم کرد...و روح من آزاد میشود..چون گذشته، با صدای بلند خواهم خندید..تو نیز جسمت را رها خواهی کرد...حال هر دو، روح هستیم..دو روح عاشق!..با دستانت به آرامی، دستانم را میگیری..چشمهایمان را میبندیم و بسوی سرزمین عجایب خواهیم رفت..بی انکه به پشت نگاهی بیندازیم..ذهن ما از هر خاطره ای،چه تلخ یا شیرین..تهی خواهد شد..و فقط آرامشی خواهد ماند که ما را در آغوش میگیرد..چه زیباست این حس ناب!..
حال چشمانم را میگشایم..افسوس که بازهم در خواب بوده ام..چرا سهم من از تو فقط همان رویاهای شیرینیست که هر از گاهی، مرا از دنیای خاکستری رنگم جدا میکنند؟!..☔
دیدگاه ها (۱)

دلم غمگین تر از هر شب، دو چشمم باز بی خواب است.. ببار ای آسم...

بیشمارند آنهایی که نامشان آدم است…!ادعایشان آدمیت، کلامشان ا...

فقط ۱۵ دیقه!!! اخه مگه میشه شش تا کلوزتست رو فقط تو پونزده د...

۹٠ ثانیه تا امتحان زبان😴😒

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط