#داستان_امشب...

#داستان_امشب...


در کوچه‌ای چهار خیاط مغازه داشتند. همیشه با هم بحث می‌کردند.

یک روز، اولین خیاط یک تابلو بالای مغازه‌اش نصب کرد. روی تابلو نوشته شده بود: «بهترین خیاط شهر»

دومین خیاط روی تابلوی بالای سردر مغازه‌اش نوشت: «بهترین خیاط کشور»

سومین خیاط نوشت: «بهترین خیاط دنیا»

چهارمین خیاط وقتی با این واقعه مواجه شد روی یک برگه کوچک با یک خط کوچک نوشت: «بهترین خیاط این کوچه»

☜قرار نیست دنیامون رو بزرگ کنیم که توش گم بشیم، تو همون دنیایی که هستیم میشه خودمون رو بزرگ نشون بدیم!



#شبتونــــ_بیغمــــ.....
التماس دعــــــــــا...
دیدگاه ها (۶)

˚୨୧⋆د؏ـوﺕ‌ﻧﺎﻣـه‌ی طَﻟـﺎﯾـی˚୨୧⋆ ۳۲ پارتصبح روز بعد، وقت...

part : 10÷ روز بخیر بانوی من ... بفرمایید داخلدر کالسکه رو ب...

در کوچه‌ای چهار خیاط مغازه داشتند. همیشه با هم بحث می‌کردند....

در کوچه‌ای چهار خیاط مغازه داشتند. همیشه با هم بحث می‌کردند....

در کوچه‌ای چهار خیاط مغازه داشتند. همیشه با هم بحث می‌کردند....

.تو یه کوچه ای چهار تا خیاط بودند...همیشه با هم بحث میکردند....

تو یه کوچه ای چهار تا خیاط بودند...همیشه با هم بحث میکردند.....

تو یه کوچه ای چهار تا خیاط بودند...همیشه با هم بحث میکردند.....

تو یه کوچه ای چهار تا خیاط بودند...همیشه با هم بحث میکردند.....

توی یه کوچه ای چهار تا خیاط بودندهمیشه با هم بحث میکردندیک ر...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط