آدم هایی هستیم که فکر می کنیم یک نفر باید برایمان از آسما
آدم هایی هستیم که فکر می کنیم یک نفر باید برایمان از آسمان ها بیُفتد، که با همه فرق داشته باشد. یک همه چی تمام ِعالی ِدوست داشتنی باشد که یک شب مهتابی وقتی ماه با آسمانش خلوت می کند از ورای آدم ها بیاید و دل وا مانده یِ خوش خیالِ پرتوقع مان راببرد و به قول معروف با برق نگاهی یا شکر خندی و شاید عشوه ای عاشقمان کند و آن تیر افسانه ای را توی قلبمان طوری فرو کند که از آن طرفش دربیاید و بقیه اش هم دیگر فَوَقَعَ ما وَقَعَ..!! آدم هایی هستیم که فضای سبز کوچک احساسمان را پر کردیم از بذر ای کاش هایی که هیچ وقت سبز نشد و بیشتر عمرمان را سوختیم در فراق آن شبه عشق های الکی که به راحتی ِ عبور از سنگ فرش کف خیابان ازمان گذشتند و جلوی چشممان با دیگری رفتند. و چقدر سوزاندیم عاشق های همه چی تمام را که تنها گناهشان این بود که از آسمان نیُفتاده بودند(!) و آنقدر ندیده گرفتیم عاشقانه هایشان را که عاشقی کردن یادشان رفت..! آدم هایی هستیم که یاد گرفتیم آینده یعنی آنچه پیش روست و چه دست هایی را که از پشت بر شانه هایمان می نشستند پس زدیم.. چقدر تشنه نگه داشتیم دل هایی را که در حسرت یک جرعه احساس عاشقانه یمان خشک شدند، ترک برداشتند و عاقبت شکستند و ما هیچ وقت زیر بار جنایت هایی که زیر پوستی مرتکب شدیم نرفتیم.. آدم هایی هستیم که برای اولین بار در طول تاریخ توانستیم بدون خون و خون ریزی آدم بکشیم. با حرف هایمان!! آن هم نه یک بار، روزی هزار بار.. و استعداد این را هم داشتیم بدون ترک کردن تفریحات و بازی کردن های کودکیمان بزرگ شویم و از گِل بازی های کودکانه به دل بازی برسیم و دلمان را با تمام امکانات بی وقفه عرضه کنیم برای اندکی دوست داشته شدن و دوست داشتن!! آن هم نه یک بار، روزی هزار بار.. آدم هایی هستیم که در انتظار گذاشتن یکدیگر کم نذاشتیم و شکل و شمایل فضای سبز کوچک احساسات خیلی هارا با همین انتظار عوض کردیم و اصلاً به روی خودمان نیاوردیم که با کارهایمان چه کویری ساخته ایم از فضای احساساتی و رمانتیک دل بعضی ها و چه کاکتوس هایی کاشتیم که می توانستند پیجک های سبز باشند، یا حتی بوته های یاس..! آدم هایی هستیم که به دست خودمان ترک شدیم، طرد شدیم، تنها شدیم و آنقدر احساساتمان را برای یک آدم ماورایی و تخیلی نگه داشتیم که عاقبت مجبور شدیم برای تنهایی عاشقی کنیم..(!) اما نپذیرفتیم عشق همان بود که پشت در ِ دلمان زیر پایش علف سبز شد و ما همچنان به احمقانه ترین شکل ممکن چشم به آسمان دوخته بودیم تا کسی بیُفتد..!!
- ۹.۰k
- ۱۸ مهر ۱۳۹۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط