اسم : عشقی گم شده در تاریکی جنگل
پارت اول
خورشید از بین ابرها روی زمین افتاده بود.
هوای تابستانی و صدای جیرجیرکها فضا را پر کرده بود.
مایکل با عصبانیت از پلهها بالا میآمد.
در اتاق لوسیفر را محکم زد و بدون اجازه وارد شد.
لوسیفر مشغول ور رفتن با یک اردک پلاستیکی بود.
لوسیفر: «چی شده؟ چرا اینجوری میای توی اتاق؟»
مایکل: «معلومه داری چیکار میکنی؟»
لوسیفر کمی مکث کرد: «مگه چیکار کردم؟»
مایکل یکی از اردکهایی را که شبیه خودش بود، ولی زبانش بیرون زده و به شکل خندهداری تزیین شده بود، نشان داد.
مایکل: «من که میدونم کار توئه.»
لوسیفر لبخند ریزی زد: «من… مطمئنی؟»
مایکل: «مسخره میکنی؟»
لوسیفر: «خب، بامزه بود که.»
مایکل اردک را به سمت لوسیفر پرت کرد:
«بامزه نبود…»
لوسیفر اردک را در دستش گرفت و چیزی نگفت.
مایکل با عصبانیت از اتاق بیرون رفت.
لوسیفر با عصبانیت اردک را به سمت در اتاق پرت کرد و اردک با صدای برخورد به چوب، روی زمین افتاد.
زندگی لوسیفر در آن خانه مثل جهنم بود.
هر بار که کار کوچکی میکرد، او را تنبیه میکردند.
لوسیفر بعد از اینکه تلاش کرد حرفهای مایکل را فراموش کند، مشغول کار خودش شد.
آن طرف، مایکل پیش پدرش رفت.
مایکل: «بابا، چرا به این مرتیکه اردکپرور چیزی نمیگی؟»
خدا (اسمش در این داستان): «باز چی شده؟ دوباره چه دردسری درست کرده؟»
مایکل: «اون برای چندمین باره که اردک درست میکنه برای مسخره کردن من. یا اردکهاشو ازش بگیرید، یا کاری کنید این غلطا رو نکنه.»
برادر بزرگتر مایکل که موهای سیاه با خطهای طلایی داشت جلو آمد:
«اون چند وقت پیش هم یه عروسک از من درست کرده بود.»
مایکل: «دیگه داره شورش رو درمیاره.»
پدر کمی فکر کرد:
«میرم به اتاقش.»
مایکل و برادر بزرگتر لبخند زدند.
پدر از پلهها بالا رفت و جلوی در اتاق لوسیفر رسید.
بدون اجازه در را باز کرد.
به محض ورود، یک اردک به پیشانیاش برخورد کرد.
لوسیفر سریع دستش را جلوی دهانش گرفت:
«اوه… پدر، معذرت میخوام. فکر نمیکردم شما باشید.»
پدر دست لوسیفر را محکم گرفت و او را به سمت پلهها کشید.
لوسیفر: «بابا، من که عذرخواهی کردم…»
پدر: «حرف نزن.»
او لوسیفر را کشانکشان به سالن اصلی خانه برد.
همه برادرها و مادر آنجا بودند.
پدر، لوسیفر را وسط پذیرایی پرت کرد.
لوسیفر بسیار ترسیده بود. این اتفاق قبلاً هم افتاده بود.
زمانی که مایکل علیه او کاری کرده بود و تقصیر را گردن او انداخته بود، پدر همان روز او را به شدت تنبیه کرده بود.
آن روز مایکل یک جواهر متعلق به یکی از شهروندان را برداشته بود و به اتاق لوسیفر برده بود.
وقتی فهمیده بود نباید آن را بردارد، آن را در اتاق لوسیفر پنهان کرده بود.
وقتی لوسیفر برگشت و جواهر را پیدا کرد، پدرش همزمان وارد اتاق شد و او را با جواهر دید.
چون لوسیفر نتوانست ثابت کند بیگناه است، همان روز به شدت تنبیه شد و مایکل هیچ کاری نکرد…
اما بعدها حقیقت فاش شد، و مایکل لو رفت، ولی خدا گفت که اشکالی ندارد.
حالا دوباره همان اتفاق تکرار شده بود.
لوسیفر وسط سالن، روی زمین افتاده بود.
پدرش با عصبانیتی شدید مقابل او ایستاده بود.
پدر با صدای بلند گفت:
«لوسیفر… تو عضوی متفاوت از خانوادهی ما هستی. چرا؟ نمیدانم! چرا با بقیه فرق داری؟ چرا مثل برادرهایت مفید نیستی؟»
چهرهاش ترسناک شده بود.
لوسیفر دست و پایش را گم کرده بود، نمیتوانست حرف بزند.
پدر موهای او را گرفت و همان حرفها را با جملات دیگر تکرار کرد.
اشکهای لوسیفر از گونههایش سرازیر شدند.
زیرچشمی به مایکل نگاه کرد.
مایکل چهرهای نگران داشت.
بعد از تمام شدن حرفهای تکراری، پدر موهای لوسیفر را گرفت و او را به اتاقش برد.
چند ساعت بعد، پدر با عصبی کنترلشده از اتاق بیرون آمد.
مایکل بیصدا به سمت اتاق رفت و از لای در نگاهی انداخت.
لوسیفر گوشهی اتاق، روی زمین سرد نشسته بود و زانوهایش را بغل گرفته بود.
مایکل بیشتر از قبل نگران شد. حس عذاب وجدان تمام وجودش را گرفته بود، اما با یادآوری اینکه همهی اینها تقصیر خودش است، جرأت ورود به اتاق را نداشت.
با تردید برگشت و از آنجا دور شد و لوسیفر را در حالی که سر تا پایش زخمی و کبود بود، تنها گذاشت.
لوسیفر متوجه حضور مایکل شده بود، اما به روی خودش نیاورد.
هه… به هر حال او به این چیزها عادت داشت.
نظر ...
ادامه دارد...
خورشید از بین ابرها روی زمین افتاده بود.
هوای تابستانی و صدای جیرجیرکها فضا را پر کرده بود.
مایکل با عصبانیت از پلهها بالا میآمد.
در اتاق لوسیفر را محکم زد و بدون اجازه وارد شد.
لوسیفر مشغول ور رفتن با یک اردک پلاستیکی بود.
لوسیفر: «چی شده؟ چرا اینجوری میای توی اتاق؟»
مایکل: «معلومه داری چیکار میکنی؟»
لوسیفر کمی مکث کرد: «مگه چیکار کردم؟»
مایکل یکی از اردکهایی را که شبیه خودش بود، ولی زبانش بیرون زده و به شکل خندهداری تزیین شده بود، نشان داد.
مایکل: «من که میدونم کار توئه.»
لوسیفر لبخند ریزی زد: «من… مطمئنی؟»
مایکل: «مسخره میکنی؟»
لوسیفر: «خب، بامزه بود که.»
مایکل اردک را به سمت لوسیفر پرت کرد:
«بامزه نبود…»
لوسیفر اردک را در دستش گرفت و چیزی نگفت.
مایکل با عصبانیت از اتاق بیرون رفت.
لوسیفر با عصبانیت اردک را به سمت در اتاق پرت کرد و اردک با صدای برخورد به چوب، روی زمین افتاد.
زندگی لوسیفر در آن خانه مثل جهنم بود.
هر بار که کار کوچکی میکرد، او را تنبیه میکردند.
لوسیفر بعد از اینکه تلاش کرد حرفهای مایکل را فراموش کند، مشغول کار خودش شد.
آن طرف، مایکل پیش پدرش رفت.
مایکل: «بابا، چرا به این مرتیکه اردکپرور چیزی نمیگی؟»
خدا (اسمش در این داستان): «باز چی شده؟ دوباره چه دردسری درست کرده؟»
مایکل: «اون برای چندمین باره که اردک درست میکنه برای مسخره کردن من. یا اردکهاشو ازش بگیرید، یا کاری کنید این غلطا رو نکنه.»
برادر بزرگتر مایکل که موهای سیاه با خطهای طلایی داشت جلو آمد:
«اون چند وقت پیش هم یه عروسک از من درست کرده بود.»
مایکل: «دیگه داره شورش رو درمیاره.»
پدر کمی فکر کرد:
«میرم به اتاقش.»
مایکل و برادر بزرگتر لبخند زدند.
پدر از پلهها بالا رفت و جلوی در اتاق لوسیفر رسید.
بدون اجازه در را باز کرد.
به محض ورود، یک اردک به پیشانیاش برخورد کرد.
لوسیفر سریع دستش را جلوی دهانش گرفت:
«اوه… پدر، معذرت میخوام. فکر نمیکردم شما باشید.»
پدر دست لوسیفر را محکم گرفت و او را به سمت پلهها کشید.
لوسیفر: «بابا، من که عذرخواهی کردم…»
پدر: «حرف نزن.»
او لوسیفر را کشانکشان به سالن اصلی خانه برد.
همه برادرها و مادر آنجا بودند.
پدر، لوسیفر را وسط پذیرایی پرت کرد.
لوسیفر بسیار ترسیده بود. این اتفاق قبلاً هم افتاده بود.
زمانی که مایکل علیه او کاری کرده بود و تقصیر را گردن او انداخته بود، پدر همان روز او را به شدت تنبیه کرده بود.
آن روز مایکل یک جواهر متعلق به یکی از شهروندان را برداشته بود و به اتاق لوسیفر برده بود.
وقتی فهمیده بود نباید آن را بردارد، آن را در اتاق لوسیفر پنهان کرده بود.
وقتی لوسیفر برگشت و جواهر را پیدا کرد، پدرش همزمان وارد اتاق شد و او را با جواهر دید.
چون لوسیفر نتوانست ثابت کند بیگناه است، همان روز به شدت تنبیه شد و مایکل هیچ کاری نکرد…
اما بعدها حقیقت فاش شد، و مایکل لو رفت، ولی خدا گفت که اشکالی ندارد.
حالا دوباره همان اتفاق تکرار شده بود.
لوسیفر وسط سالن، روی زمین افتاده بود.
پدرش با عصبانیتی شدید مقابل او ایستاده بود.
پدر با صدای بلند گفت:
«لوسیفر… تو عضوی متفاوت از خانوادهی ما هستی. چرا؟ نمیدانم! چرا با بقیه فرق داری؟ چرا مثل برادرهایت مفید نیستی؟»
چهرهاش ترسناک شده بود.
لوسیفر دست و پایش را گم کرده بود، نمیتوانست حرف بزند.
پدر موهای او را گرفت و همان حرفها را با جملات دیگر تکرار کرد.
اشکهای لوسیفر از گونههایش سرازیر شدند.
زیرچشمی به مایکل نگاه کرد.
مایکل چهرهای نگران داشت.
بعد از تمام شدن حرفهای تکراری، پدر موهای لوسیفر را گرفت و او را به اتاقش برد.
چند ساعت بعد، پدر با عصبی کنترلشده از اتاق بیرون آمد.
مایکل بیصدا به سمت اتاق رفت و از لای در نگاهی انداخت.
لوسیفر گوشهی اتاق، روی زمین سرد نشسته بود و زانوهایش را بغل گرفته بود.
مایکل بیشتر از قبل نگران شد. حس عذاب وجدان تمام وجودش را گرفته بود، اما با یادآوری اینکه همهی اینها تقصیر خودش است، جرأت ورود به اتاق را نداشت.
با تردید برگشت و از آنجا دور شد و لوسیفر را در حالی که سر تا پایش زخمی و کبود بود، تنها گذاشت.
لوسیفر متوجه حضور مایکل شده بود، اما به روی خودش نیاورد.
هه… به هر حال او به این چیزها عادت داشت.
نظر ...
ادامه دارد...
- ۵.۹k
- ۱۶ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط