عجیب آنکه او این جملات را به آلمانی بر زبان آورد
52^
عجیب آنکه ، او این جملات را به آلمانی بر زبان آورد.
میکا ، وحشت زده تنش را پیچ و تاب داد و با گریه گفت:« نهههههه ! نه تو نمیتونی این کار رو با من بکنی !! بزار برم ! »
عجیبتر برایم ، خروج کلمات آلمانی از دهان میکایی که درس آلمانی مدرسه شبانه را همیشه می افتاد ، بود.
متعجب به او نگاه کردم. چهره او کاملا خنثی بود . گفت :« خراب کاری کردی. باید تاوان بدی. »
میکا تقریبا با جیغ گریست . او نوک چاقو را روی گلویش گذاشت و گفت:« اگه جیکت در بیاد همینجا خلاصت میکنما . »
من ، دستم را آرام و نامحسوس سمت دست راستش بردم و با نوک انگشت هایم دستش را گرفتم .
میکا وول خوران ، با چشم بندی که از اشک های نجسش آب کشیده شده بود ، با لکنت اذعان داشت :« من کارم رو درست انجام دادم قربان . به جون خودم راست میگم . حتماً ویکتور یه خراب کاری چیزی کرده . »
اینجا متوجه میشوم که دست راستش را کاملاً گرفته ام .
میکا انگار سکوت برایش وهم آور باشد ، گفت :« اون خیلی بی احتیاطه . بهش گفتم حواسش باشه موقع گرفتن افتادن بطری بنزین که مثلاً بطری آبش بود ، درست و حسابی تابلو ها خیس بشن ...»
به وضوح لرزش دستش را در دستم حس کردم . نگاه به دست چپش کردم که چاقو در مشتش میلرزید ، درحالی که گوشم به صدای نحس میکا بود :« من هم خیلی با دقت لوله های گاز رو سوراخ کردم ، حتی خوب حواسم بود که شعله های آتش به اون مینای کودن نزدیک باشه ولی همین ویکتور شروع به داد و فریاد کرد و مینا رو فراری داد . باور کنید من تلاش کردم تا...»
کافی بود . او نه تنها با پسر دایی عوضی ام دستش در یک کاسه بود ، بلکه قصد جان مرا کرده بود .
خون جلوی چشمانم را گرفته بود ، به سرعت چاقو را از او قاپیدم تا جان میکا را گرفته ، بدن حرامی اش را دو شقه کنم . دستم را گرفت ، زخم کم عمقی روی تخت سینه میکا افتاد .
میکا ناله سر داد و او مرا عقب کشید ، در حالی که مثل مار گزیده ها دست و پا میزدم مرا از میکا دور کرد .
پشت آر وی کشاندم . دستش روی دهانم بود و دست دیگرش مچم را گرفته بود.
خیره در چشمهایم در آن تاریکی که تنها نورش نور مهتاب بود ، آرام زمزمه کرد :« آروم باش. آروم. »
اشکهایم روی دستش میچکید. با چشمانم مدام میگفتم :« بزار بکشمش. بزار بکشمش .» گفت :« میفهمم . الان عصبانی هستی. دوست قدیمی و نزدیکت منافق و دشمن از آب در اومده . هدفش کشتن تو بوده. میفهمم الان چقدر ناراحتی. منم مثل تو عصبانی ام اما ما نمیتونیم بکشیمش .»
مچم را رها کرد . چاقو از دست بیجان ام رها شد و به زمین افتاد. گفت:« آروم باش ، باشه ؟ هنوز باید ازش حرف بکشیم. » سر به معنای شیر فهم شدن تکان دادم . سمت میکا برگشت و من هم به دنبالش رفتم.
گفت :« توجیه هات پذیرفته نیست . تو مسئولیت خودت رو درست انجام ندادی. »
میکا گفت :« من وظیفه ام کشتن مینا توی آتیش سوزی بود که ویکتور خرابش کرد . ویکتور حتی به وظیفه خودش که کشتن خواهر یارو بود هم عمل نکرد. فقط تابلو های دختره سوخت و خودش هیچیش نشد. این که تقصیر من نیست تقصیر خود ویکتوره . »
منتظر بودم چیزی بگوید . اما او سکوت را با چهره ای که نمیتوانستم احساس درونش را رمز گشایی کنم ترجیح می داد.
ادامه در پست بعد*
عجیب آنکه ، او این جملات را به آلمانی بر زبان آورد.
میکا ، وحشت زده تنش را پیچ و تاب داد و با گریه گفت:« نهههههه ! نه تو نمیتونی این کار رو با من بکنی !! بزار برم ! »
عجیبتر برایم ، خروج کلمات آلمانی از دهان میکایی که درس آلمانی مدرسه شبانه را همیشه می افتاد ، بود.
متعجب به او نگاه کردم. چهره او کاملا خنثی بود . گفت :« خراب کاری کردی. باید تاوان بدی. »
میکا تقریبا با جیغ گریست . او نوک چاقو را روی گلویش گذاشت و گفت:« اگه جیکت در بیاد همینجا خلاصت میکنما . »
من ، دستم را آرام و نامحسوس سمت دست راستش بردم و با نوک انگشت هایم دستش را گرفتم .
میکا وول خوران ، با چشم بندی که از اشک های نجسش آب کشیده شده بود ، با لکنت اذعان داشت :« من کارم رو درست انجام دادم قربان . به جون خودم راست میگم . حتماً ویکتور یه خراب کاری چیزی کرده . »
اینجا متوجه میشوم که دست راستش را کاملاً گرفته ام .
میکا انگار سکوت برایش وهم آور باشد ، گفت :« اون خیلی بی احتیاطه . بهش گفتم حواسش باشه موقع گرفتن افتادن بطری بنزین که مثلاً بطری آبش بود ، درست و حسابی تابلو ها خیس بشن ...»
به وضوح لرزش دستش را در دستم حس کردم . نگاه به دست چپش کردم که چاقو در مشتش میلرزید ، درحالی که گوشم به صدای نحس میکا بود :« من هم خیلی با دقت لوله های گاز رو سوراخ کردم ، حتی خوب حواسم بود که شعله های آتش به اون مینای کودن نزدیک باشه ولی همین ویکتور شروع به داد و فریاد کرد و مینا رو فراری داد . باور کنید من تلاش کردم تا...»
کافی بود . او نه تنها با پسر دایی عوضی ام دستش در یک کاسه بود ، بلکه قصد جان مرا کرده بود .
خون جلوی چشمانم را گرفته بود ، به سرعت چاقو را از او قاپیدم تا جان میکا را گرفته ، بدن حرامی اش را دو شقه کنم . دستم را گرفت ، زخم کم عمقی روی تخت سینه میکا افتاد .
میکا ناله سر داد و او مرا عقب کشید ، در حالی که مثل مار گزیده ها دست و پا میزدم مرا از میکا دور کرد .
پشت آر وی کشاندم . دستش روی دهانم بود و دست دیگرش مچم را گرفته بود.
خیره در چشمهایم در آن تاریکی که تنها نورش نور مهتاب بود ، آرام زمزمه کرد :« آروم باش. آروم. »
اشکهایم روی دستش میچکید. با چشمانم مدام میگفتم :« بزار بکشمش. بزار بکشمش .» گفت :« میفهمم . الان عصبانی هستی. دوست قدیمی و نزدیکت منافق و دشمن از آب در اومده . هدفش کشتن تو بوده. میفهمم الان چقدر ناراحتی. منم مثل تو عصبانی ام اما ما نمیتونیم بکشیمش .»
مچم را رها کرد . چاقو از دست بیجان ام رها شد و به زمین افتاد. گفت:« آروم باش ، باشه ؟ هنوز باید ازش حرف بکشیم. » سر به معنای شیر فهم شدن تکان دادم . سمت میکا برگشت و من هم به دنبالش رفتم.
گفت :« توجیه هات پذیرفته نیست . تو مسئولیت خودت رو درست انجام ندادی. »
میکا گفت :« من وظیفه ام کشتن مینا توی آتیش سوزی بود که ویکتور خرابش کرد . ویکتور حتی به وظیفه خودش که کشتن خواهر یارو بود هم عمل نکرد. فقط تابلو های دختره سوخت و خودش هیچیش نشد. این که تقصیر من نیست تقصیر خود ویکتوره . »
منتظر بودم چیزی بگوید . اما او سکوت را با چهره ای که نمیتوانستم احساس درونش را رمز گشایی کنم ترجیح می داد.
ادامه در پست بعد*
- ۱.۲k
- ۲۵ اسفند ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط