{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

هم اتاقی قدیمی پارت

هم اتاقی قدیمی -پارت-۵
-چطور گذشت؟
+چی؟
-موقعی که رفتی…چطور گذشت
+ههمم ، بد نبود . یجورایی خیلی تنها بودم…همجا تازه وارد بودم،کسی هم باهام دوست نمیشد
مدریا ریر لب زمزمه کرد:«معلومه با اون اخلاق سگیه قبلیت کسی دوستت نمیشه»
+چی؟…نشنیدم
-هیچی………یعنی اگه احساس غریبی نمی‌کردی برنمیگشتی؟…
+…نه…برمیگشتم…
مدریا با لحنی که از یخ سرد تر بود پرسید:«
چرا ؟»
+چون…دلم برا یکی تنگ میشد…به تو چی گذشت؟……راستی خاله اینکو چطوره؟
-اون دیگه اینجا نیست….
+منظورت چیه؟
مدریا پرید وسط حرفش و گفت:«او مرده…پس بس کن……شب بخیر . »
رویش را برگرداند و پشت به باکوگو خوابید .
مدریا با حس لرزی که در تمام بدنش موج میزد چشمانش را باز کرد . تاریکیه مطلق… فضایی ترسناک و راز آلودی را برایش رقم زده بود . از جایش برخاست و با چشمانش دنبال نور میگشت ناگهان صدایی اشنا از پشت سرش امد:
÷مدریا…
-م مامان؟
÷مدریا ازت نا امید شدم……
-چ چی؟ چ چرا؟!
÷من پسرمو جوری تربیت نکردم که عاشقه هر علافی بشه…اصلا چرا اونجوری باهاش رفتار میکنی؟
-چی؟!………ن نمیدونم د داری در مورد چی صحبت م می‌کنی .
اینکو نزدیک شد دم کوش مدریا پچ زد:حالا چرا اون؟
مدریا متوجه حرفش شد ولی خود را به کوچه علی چپ زد( خیلی میخوام جدی باشم ولی نمیتونم😔😅)
-ن نمیدونم راجب کی صحبت میکنی .
÷پس بزار برات بگم کیو دارم میگم…………
-نه نه مامان نه اون ، اون ادم نیست به هیچ عنوان .
صدا هه مبهم شد و همه‌چیز عین کرم چاله در هم شد
«خواهیم دید»
امرین کلمه ای بود که مدریا شنید .
از جایش به سرعت بلند شد عرق سرد روی پیشانیش نقش بسته بود و ترس بدن اورا به لرزه انداخته بود . سرش را بین دستانش فرو برد و بی صدا اشک ریخت ، غمه از دست دادن مادر برایش تازه شده بود . با صدایی که سیع میکرد نلرزد گفت:«بیداری؟»
باکوگو چشمانش را باز کرد و جواب داد:«اره»
باکوگو ساعدش را از روی چشمانش برداشت و روی تخت نشست . کمی تعجب کرد ولی… پرسید:«چرا گریه میکنی؟»
مدریا که موهایش جلوی صورتش ریخته بود دستانش را جلوی چشمانش را پوشاند تا گریه اش معلوم نشود .
دیگر نمیتوانست صدایش را ثابت نگه دارد گفت:«من…گریه نمیکنم»
+عا پس من دارم گریه میکنم………چی شده؟
-…………
باکوگو جوابی دریافت نکرد . او دستانش را لایه موهای مدریا برد و حالت نوازش طوری بر موهای سبز او کشید .
مدریا به خود لرزید و دست باکوگو را گرفت و از لایه موهایش بیرون کشید . حال کمی از موهای مدریا از روی صورتش کنار رفته بود .در چشمانش ترس موج میزد .
-ن نکن .
باکوگو بهت زده به چشمان مدریا نگاه کرد و گفت:« چ چرا انقدر ترسیدی؟ .»
سری دست ازادش را روی پیشانیه مدریا گذاشت:«عرق سرد کردی که…خواب دیدی؟»
ان حجم از نگرانی را مدریا تا به حال از باکوگو ندیده بود . کمی دستش که موچ باکوگو را گرفته بود شل شد .
………
بوس به کلتون ❤️حمایت فراموش نشه✨
دیدگاه ها (۰)

فرزند تاج و تخت-پارت-۱-نکته: «خواندن این رمان بدون لایک و کا...

رنگ آبی روشن نشانه🩵 :سلامتی، شفا، آرامش، درک و نرمی و ملایمت...

۲۲ بهمن برای همتون مبارک باشه💚🤍❤️✨بیست و دوعه بهمنه و بیست و...

معرفی نامه

هم اتاقی قدیمی-پارت-۳-کا…چانصورتش بدون هیچ آرایه و حسی ولی چ...

پیوند نفرت P3ـــــــــــــــــــــهفت ماه بعد...جکسون با صور...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط