{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

امروز تصمیم گرفتم به یه سری از کارمندام..

امروز تصمیم گرفتم به یه سری از کارمندام..
‎مرخصی بدم..
‎خسته شدن..
‎شایدم پیر و بی حوصله..
‎دیگه قاضی های خوبی نیستن.
‎باید برن و به زندگی خودشون برسن..
‎حتما می پرسی که خوبی؟! پس دادگاه چی؟! دست تنها میمونیا ‎راستش من نه دادگاه دارم،نه قاضی
‎فقط تصمیم گرفتم دادگاهِ ذهنمو تعطیل کنم ‎خیلی چیزا که ذهنمو مشغول میکنه به من ربطی نداره.
‎که کی چی کار کرد کی چرا اینجوری لباس پوشید ‎واقعا به من چه
‎فقط خود خدا از پسِ قضاتش بر میاد.
‎دوست دارم به جای دادگاه،یه گل فروشی تو ذهنم بزنم و همه چیزو زیبا صفت ببینم.
‎و همه آدما رو عین گلا دوست داشته باشم.
‎فارغ از رنگ و ظاهر و زیباییشون. ‎
دیدگاه ها (۴)

سناریو کازتورا پارت۱

فیک:زندگی برام معنایی نداشت تا وقتی که...پارت دوم(یک هفته بع...

رمان هکر کوچولوی من پارت چهارم

پارت ۹

ㅤㅤㅤㅤ୨୧ ˚₊‧꒰ა ♡ ໒꒱‧₊˚ ୨୧ㅤㅤㅤㅤㅤ𓂃 ࣪˖ ִֶָ 𝒲𝑒𝓁𝒸𝑜𝓂𝑒 ♡ㅤㅤㅤㅤㅤㅤ 𐙚 سلام ...

𝑭𝒐𝒓𝒈𝒊𝒗𝒆 𝑴𝒆 Part 4رینا تا چند ساعت بعد از رفتن نامادریش نتونس...

──• ⌞𝐌𝐚𝐬𝐤⌝ •──نـقــاب⁸⁸چند قدم به سمتم اومد.روبه‌روش وایسادم...

تا وقتی قلبمان بیدار بشود

My lovely neighbor part : ۷۶

وقتی بهت خیانت میکنه (اسمات)pاخرویو جیمین خب امروز باید یکار...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط