من،
من،
روی نیمکتِ بارانخوردهای اینجا،
رو به آوازِ یکی دو دیوانه از
نسلِ گریه نشستهام.
میشنوم که از بادهای خزانی میگویند،
از دیر آمدن میگویند،
از دیر آمدن کسی،
چیزی،
اتفاقی شاید!
هی بختِ بیدار من،
عصا میخواهی چه کنی؟
تو سرت شکسته است!
#سیدعلی_صالحی
روی نیمکتِ بارانخوردهای اینجا،
رو به آوازِ یکی دو دیوانه از
نسلِ گریه نشستهام.
میشنوم که از بادهای خزانی میگویند،
از دیر آمدن میگویند،
از دیر آمدن کسی،
چیزی،
اتفاقی شاید!
هی بختِ بیدار من،
عصا میخواهی چه کنی؟
تو سرت شکسته است!
#سیدعلی_صالحی
- ۱۰۵
- ۱۵ تیر ۱۳۹۶
دیدگاه ها (۹)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط