مدتی ست

مدتی ست
دست و پا چُلُفتی شده ام
حواسم پرت است
با خودکارِ بدون جوهر
شعر مینویسم
و در قفسه کتاب هایم
یک جفت کبوتر
آب و واژه میخورند
همین دیروز

باران که می بارید
با کفش های لنگه به لنگه
در خیابان
پرواز میکردم
و جای کرایه
به راننده تاکسی
آدرس محله ای در اردیبهشت را دادم
خلاصه مدتی ست
هر کاری میکنم
میگویند:
عاشقی؟
دیدگاه ها (۰)

تو از قبل هم خراب تری..تو فقط تظاهر میکنی به خوب بودن!تو فقط...

تنهایی قدم زدن رو یاد بگیر... این دنیا خیلی بی رحم تر از اون...

روی یه کاغذ بی خطحرفای خسته به نوبتتوی سرزمین نامت،حرف"ت"کرد...

وَ من به یکباره یاد گرفتم دیگر کسی رو دوست نداشته باشَم,باری...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط