خب بچه هاخبر داشتید که ما چند وقت پیش اودیشن گزاشتیم
¤خب بچه ها...خبر داشتید که ما چند وقت پیش اودیشن گزاشتیم... تنها کسی که قبول شد ایشون هستن و از اونجایی که توی وکال و دنس نامبر وان هستش قراره به عنوان عضو هشتم کنار شما باشه
+آها... سلاااامممم..خب... اسمت چیه؟
-من ا/ت هستم... و شما؟
+جیمینم
×جونگکوک هستم
÷منم نامجونم
☆نورخورشیدت... جیهوپپپپپپپمممممم
○یونگی ام میتونی شوگا هم صدام بزنی
■ورلد واید هندسامم
-خو اسمت چیه؟
■اسمم همینه دیگه...
-اما شما مگه نباید هفت نفر باشید.... یکیتون نیست
÷چه دقتی...
☆تهیونگ هنوز نیومده... با دوستش کافه رفته
-پس اسمش تهیونگه؟
○آره
!اعضا دارن خوابگاه رو بهت نشون میدن!
○خب ببین من اتاقم با جیهوپه پس پیش ما نمیتونی بیای
÷چهارتا اتاقه...منم با جیمینم
■منم با تهیونگم
×اما من کسی رو ندارم...بگمااااا من تختم رو با کسی شریک نمیشم
☆پس ا/ت بره پیش کوک
-باشه
وقتی داشتی وسایلتو میچیدی جونگکوک داشت فقط به تو نگاه میکرد و تو اینو متوجه شدی
-چیزی شده؟
×هااا...آره ... چیزه..نه
-آخه همش داشتی بهم نگاه میکردی
×نه... فقط داشتم میگفتم چقدر وسیله داری
-آها... باشه
و دوباره مشغول چیدن وسایل شدی که یه عکس از لای کتایات افتاد پایین... عکس رو برداشتی... درست حدس زدی... عکس خانواده ات بود.... خانواده ات سه سال پیش توی تصادف مردند و تو تنها بازمانده بودی...اما یکم به عکس بیشتر نگاه کردی گریه ات گرفت
×هی هی... چی شده؟ چرا اینشکلی میکنی؟
-هق...هق..
×اینا کین؟خانواده اتن؟
-هومم...هق..هق
×خب... چرا گریه میکنی؟ خانواده اتن دیگه...
نمیخواستی کسی این موضوع رو بدونه واسه همین به هیچکس نگفته بودی اما این سری واقعا فکر کردی که نیازه کسی بدونه تا شاید حال توهم بهتر شد...
-جی کی.. هق ...هق
×همم؟ چیه؟
-اینا خانوادمن..هق..هق
×خب؟ اینو خودمم میدونستم
-سه سال پیش *دماغتو میدی بالا*...توی تصادف مردن...و من...من...تنها بازمانده شونم
×چ..چی؟حالت خوبه؟چی داری میگی دختر؟
-توهم باور نمیکنی نه
×نه منظورم این نیست...چطور تا الان به کسی نگفتی ...اما توی فرم اودیشن نوشته بودی که داری...
-نمیخوام کسی بفهمه.. لطفا به هیچ کس چیزی نگو
×تلاشمو میکنم...و تسلیت میگم
-ممنون
ادامه دارد
+آها... سلاااامممم..خب... اسمت چیه؟
-من ا/ت هستم... و شما؟
+جیمینم
×جونگکوک هستم
÷منم نامجونم
☆نورخورشیدت... جیهوپپپپپپپمممممم
○یونگی ام میتونی شوگا هم صدام بزنی
■ورلد واید هندسامم
-خو اسمت چیه؟
■اسمم همینه دیگه...
-اما شما مگه نباید هفت نفر باشید.... یکیتون نیست
÷چه دقتی...
☆تهیونگ هنوز نیومده... با دوستش کافه رفته
-پس اسمش تهیونگه؟
○آره
!اعضا دارن خوابگاه رو بهت نشون میدن!
○خب ببین من اتاقم با جیهوپه پس پیش ما نمیتونی بیای
÷چهارتا اتاقه...منم با جیمینم
■منم با تهیونگم
×اما من کسی رو ندارم...بگمااااا من تختم رو با کسی شریک نمیشم
☆پس ا/ت بره پیش کوک
-باشه
وقتی داشتی وسایلتو میچیدی جونگکوک داشت فقط به تو نگاه میکرد و تو اینو متوجه شدی
-چیزی شده؟
×هااا...آره ... چیزه..نه
-آخه همش داشتی بهم نگاه میکردی
×نه... فقط داشتم میگفتم چقدر وسیله داری
-آها... باشه
و دوباره مشغول چیدن وسایل شدی که یه عکس از لای کتایات افتاد پایین... عکس رو برداشتی... درست حدس زدی... عکس خانواده ات بود.... خانواده ات سه سال پیش توی تصادف مردند و تو تنها بازمانده بودی...اما یکم به عکس بیشتر نگاه کردی گریه ات گرفت
×هی هی... چی شده؟ چرا اینشکلی میکنی؟
-هق...هق..
×اینا کین؟خانواده اتن؟
-هومم...هق..هق
×خب... چرا گریه میکنی؟ خانواده اتن دیگه...
نمیخواستی کسی این موضوع رو بدونه واسه همین به هیچکس نگفته بودی اما این سری واقعا فکر کردی که نیازه کسی بدونه تا شاید حال توهم بهتر شد...
-جی کی.. هق ...هق
×همم؟ چیه؟
-اینا خانوادمن..هق..هق
×خب؟ اینو خودمم میدونستم
-سه سال پیش *دماغتو میدی بالا*...توی تصادف مردن...و من...من...تنها بازمانده شونم
×چ..چی؟حالت خوبه؟چی داری میگی دختر؟
-توهم باور نمیکنی نه
×نه منظورم این نیست...چطور تا الان به کسی نگفتی ...اما توی فرم اودیشن نوشته بودی که داری...
-نمیخوام کسی بفهمه.. لطفا به هیچ کس چیزی نگو
×تلاشمو میکنم...و تسلیت میگم
-ممنون
ادامه دارد
- ۵.۳k
- ۳۱ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط