می بینم صورتمو تو اینه با لبی خسته میپرسم ازخودم این غریب
می بینم صورتمو تو اینه با لبی خسته میپرسم ازخودم این غریبه کیه ازمن چی میخواد اون به من یامن به اون خیره شدم اینه میگه توهمونی که یه روز میخواستی خورشید بادستت بگیری ولی امروز شهرشب خونت شده داری بی صدا توقلبت میمیری ...قطعه فرهادو زیرلب زمزمه میکنم
وفکرمیکنم به دچاربودنی که منو ازمن گرفته ادم های دچاری که سردوراهی های مهم خودشون روکنار میزارن دیگه هیچوقت اون ادم سابق نمیشن حتی بعد گذرسال ها
و......
نگاه میکنم از غم به غم که بیشتراست به خیس چمدانی که عازم سفراست گفتی دلت راباعقلت نجات بده ..که عاشق شدن اشتباه نیست اما اصرار برعاشق موندن وقتی دیگر شواهدی از صمیمیت وجودنداره اشتباه خود خواستست
اما خودت میگی دل.مگه دل با حساب کتاب عقل عاشق میشه .......
وفکرمیکنم به دچاربودنی که منو ازمن گرفته ادم های دچاری که سردوراهی های مهم خودشون روکنار میزارن دیگه هیچوقت اون ادم سابق نمیشن حتی بعد گذرسال ها
و......
نگاه میکنم از غم به غم که بیشتراست به خیس چمدانی که عازم سفراست گفتی دلت راباعقلت نجات بده ..که عاشق شدن اشتباه نیست اما اصرار برعاشق موندن وقتی دیگر شواهدی از صمیمیت وجودنداره اشتباه خود خواستست
اما خودت میگی دل.مگه دل با حساب کتاب عقل عاشق میشه .......
- ۲.۹k
- ۱۴ خرداد ۱۳۹۹
دیدگاه ها (۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط