جونگکوک مثل یک شکار محبوس با قدم‌های تند و عصبی طول و عرض

جونگکوک مثل یک شکار محبوس با قدم‌های تند و عصبی طول و عرض اتاق را می‌پیمود. نفس‌هایش به شماره افتاده بود و هر بار که صدای تپش قلبش را در گوش‌هایش می‌شنید، استرس بیشتری تمام وجودش را چنگ می‌زد. آن لبخند سردی که پایین در سالن به لب داشت، حالا جایش را به وحشتی عمیق داده بود.
با دست‌هایی لرزان گوشی‌اش را از روی تخت قاپید. اولین شماره، پدرش بود. گوشی را روی گوشش فشار داد و با هر بوق، ناخنش را به دندان گرفت. ٫جواب بده... لعنتی، فقط جواب بده...٫ اما تماس قطع شد. بوق ممتدِ اشغال، مثل سیلی به صورتش خورد.
بلافاصله شماره مادرش را گرفت. چشمانش را بست و زیر لب التماس می‌کرد: مامان خواهش می‌کنم... فقط بگو رسیدین... اما گوشی مادرش خاموش بود. و جونگکوک را به صندوق صوتی وصل کردند. نادیده گرفته شدن از سمت آن‌ها، بدترین شکنجه‌ای بود که می‌توانست تصور کرد ایت با ناامیدی و در حالی که چشمانش از اشکِ نریخته برق می‌زد، شماره‌ای را گرفت که تمام عشق و نگرانی‌اش در آن خلاصه می‌شد ته، برادر کوچولویش. می‌دانست شاید گوشی دست خودش نباشد، اما امیدوار بود صدای او را از دور بشنود یا کسی دلش بسوزد و جواب دهد. اما گوشی او هم فقط زنگ خورد و زنگ خورد تا اینکه در سکوت مطلق قطع شد.
گوشی از دستش روی تخت افتاد. جونگکوک دستانش را لای موهایش برد و با تمام قدرت آن‌ها را کشید. نگرانی برای ته مادرش و پدرش داشت او را از پا در می‌آورد
جونگکوک که دیگر مرز جنون را رد کرده بود با ناامیدی شماره راننده خانواده را گرفت تنها کسی که شاید می‌توانست خبری از آن‌ها به او بدهد. اما بوق‌های بی‌پایان و در نهایت سکوت راننده، تیر خلاصی بود بر قلب بی‌قرارش. او نمی‌توانست فقط بنشیند و تماشا کند.
با قدم‌هایی بلند و هراسان از اتاق خارج شد و به سمت اتاق جیهوپ رفت با مشت‌های لرزان به در کوبید. چند لحظه بعد جیهوپ با چهره‌ای غمگین و نگران در را باز کرد. جونگکوک بدون هیچ مقدمه‌ای، با صدایی که از شدت اضطراب دورگه شده بود، گفت: هیونگ... هیچ‌کدوم جواب نمی‌دن! بابا مامان... حتی راننده هم گوشی رو برنمی‌داره. یه حسی بهم می‌گه یه اتفاقی افتاده، دارن از دستم فرار می‌کنن یا... نمی‌دونم
جیهوپ سعی کرد او را آرام کند: آروم باش کوک، شاید فقط می‌خوان تنها باشن شاید گوشی‌هاشون رو خاموش کردن که..
اما جونگکوک با نگاهی که برقی از هوش و زرنگی در آن می‌درشید حرف او را قطع کرد. گوشی‌اش را بالا آورد و با صدایی که کمی از آن حالت لرزان خارج شده بود، گفت: نه هفته پیش که با ته بازی می‌کردم یه برنامه مکان‌یاب روی گوشی کوچیکش نصب کردم و مخفیش کردم. اونا یادشون رفته گوشی ته رو خاموش کنن...
او در حالی که با انگشتان سریعش روی صفحه گوشی ضربه می‌زد، ادامه داد: دارم می‌بینم‌شون هیونگ... اونا دارن به سمت خارج از شهر می‌رن. باید برم دنبالشون
جونگکوک در حالی که کتش را چنگ می‌زد و به سمت پله‌ها می‌دوید جیهوپ را هم به دنبال خود کشاند. اما درست زمانی که می‌خواستند از در بزرگ عمارت خارج شوند، صدای قدم‌هایی از پشت سر متوقف‌شان کرد.
آوا که انگار با صدای برخورد در اتاق‌ها بیدار شده بود، با همان چهره‌ی رنگ‌پریده و چشم‌های خسته، کنار سو‌آه ایستاده بود. سو‌آه با قاطعیت گفت: جیهوپ، فکر نکردی که اجازه می‌دم تنهایی تو این موقع شب بزنی به دل جاده؟ ما هم می‌آیم.
جونگکوک که زمان را از دست رفته می‌دید، با کلافگی رو به آن‌ها کرد و گفت: نه شما همین‌جا بمونید.
اما آوا، با وجود اینکه هنوز بین او و جونگکوک غنی از فاصله بود، قدمی جلو گذاشت. نگاهش سرد اما مصمم بود. او رو به جونگکوک گفت: من لبه‌ی مبل نخوابیدم که اینجا بمونم و منتظر خبر بد باشم. اگه بلایی سر ته بیاد، منم مقصرم چون اونجا بودم و سکوت کردم. پس یا ما هم می‌آیم، یا اصلاً هیچ‌کس از این در بیرون نمی‌ره
جونگکوک نگاهی به ساعت انداخت و بعد به چشم‌های نفوذناپذیر آوا. می‌دانست بحث کردن فقط فاصله را با خانواده‌اش بیشتر می‌کند. با کلافگی دستی به صورتش کشید و با لحنی که از اجبار پر بود، گفت: باشه... لعنتی، باشه! فقط زودتر. سوار ماشین شین
هر چهار نفر با عجله به سمت پارکینگ رفتند. حالا جونگکوک پشت فرمان بود جیهوپ کنارش و آوا و سو‌آه در صندلی عقب فضایی پر از تنش و سکوت در حالی که نقطه‌ی قرمز روی نقشه‌ی گوشی جونگکوک، مدام از آن‌ها دورتر می‌شد
جونگکوک گوشی را محکم میان دو دستش گرفته بود و چشم از آن نقطه‌ی کوچکِ سبزرنگ برنمی‌داشت. آن نقطه، تمامِ دنیای او بود قلبِ برادر کوچکش که روی نقشه می‌تپید. جاده هر لحظه باریک‌تر و پرت‌گاه‌ها عمیق‌تر می‌شدند.
دیدگاه ها (۱۶)

رمان انتقام ازدواج کامل

🍷 شراب قرمزقسمت هشتم: در تاریکیچراغ‌ها ناگهان خاموش شدند.تما...

شاگرد لوس من

# قولی_که_شکست### پارت ۱صدای آرام و آشنای مادرش، سکوت اتاق ر...

🖤 فیک: اون فقط یه دانشجوی ساده‌ست...پارت پنجم: راز خانوادگی ...

𝑩𝒆𝒉𝒊𝒏𝒅 𝒕𝒉𝒆 𝑴𝒂𝒔𝒌𝑷𝒂𝒓𝒕 𝟑𝟔ویدئو شروع شد.تصویر تاریک بود؛ انگار د...

🖤 معشوقه‌ی مخفی𓆩 پارت هفدهم 𓆪ات هنوز به نوشته روی دیوار خیره...

•~رمان پشت شیشه‌ های مات~•Part 1💜:طنین سکوتصدای تیک‌تیک ساعت...

سکوت🖤🥀𓆩 پــارت هــجــدهــم 𓆪 🖤🥀صدای باران دوباره شروع شده بو...

مافیای من — قسمت ۲۱اسمِ مادرات چند ثانیه فقط به جونگکوک نگاه...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط