سایههای عمارت سیاه — پارت ۱۵
سایههای عمارت سیاه — پارت ۱۵
همه با شنیدن صدای قفل شدن در به سمت عقب برگشتند.
آرین سریع به طرف در رفت و دستگیره را کشید.
— قفله!
جونکوک جلو آمد.
— کنار برو.
او چند بار تلاش کرد در را باز کند، اما فایدهای نداشت.
ات با نگرانی گفت: — یعنی یکی از بیرون قفلمون کرده؟
رئیس چیزی نگفت.
جونکوک به او نگاه کرد.
— تو میدونی چه خبره، مگه نه؟
رئیس آهسته جواب داد: — من فقط میدونم نباید اینجا میاومدیم.
ناگهان مانیتور دوباره روشن شد.
این بار تصویر اتاقی دیگر روی صفحه دیده میشد.
سامان داخل اتاق ایستاده بود.
اما تنها نبود.
مردی که در عکس قدیمی دیده بودند، پشت سرش ایستاده بود.
آرین با تعجب گفت: — اون کیه؟
سامان در تصویر به دوربین نزدیک شد.
— اسمش کامرانه.
ات پرسید: — کامران کیه؟
رئیس بالاخره گفت:
— برادر بزرگتر خانواده...
جونکوک با تعجب برگشت.
— ولی همه گفتن اون سالها پیش ناپدید شده!
رئیس سرش را پایین انداخت.
— چون قرار بود همه همینو باور کنن.
تصویر ناگهان قطع شد.
چراغ قرمز کوچکی روی مانیتور روشن شد.
سپس یک پیام روی صفحه ظاهر شد:
«اولین راز پیدا شد. حالا نوبت راز دومه.»
ات به اطراف نگاه کرد.
— راز دوم کجاست؟
ناگهان صدای کشیده شدن چیزی از پشت قفسهها آمد.
جونکوک چراغقوه را به سمت صدا گرفت.
قفسهای قدیمی کمی کنار رفته بود و پشت آن یک راه باریک دیده میشد.
آرین گفت: — این راه قبلاً اینجا نبود...
جونکوک جلو رفت.
— همه پشت سر من.
رئیس با ترس گفت: — صبر کنید...
همه ایستادند.
رئیس به راه مخفی خیره شد.
— این راه مستقیم به اتاق رئیس قدیمی عمارت میرسه.
ات آرام پرسید: — و اونجا چی هست؟
رئیس جواب داد:
— جایی که حقیقتِ سامان شروع شد.
در همان لحظه از داخل راهرو صدای سامان شنیده شد:
— اگر میخواید حقیقت رو بدونید...
مکثی کوتاه.
— بیاید دنبالم.
همه با شنیدن صدای قفل شدن در به سمت عقب برگشتند.
آرین سریع به طرف در رفت و دستگیره را کشید.
— قفله!
جونکوک جلو آمد.
— کنار برو.
او چند بار تلاش کرد در را باز کند، اما فایدهای نداشت.
ات با نگرانی گفت: — یعنی یکی از بیرون قفلمون کرده؟
رئیس چیزی نگفت.
جونکوک به او نگاه کرد.
— تو میدونی چه خبره، مگه نه؟
رئیس آهسته جواب داد: — من فقط میدونم نباید اینجا میاومدیم.
ناگهان مانیتور دوباره روشن شد.
این بار تصویر اتاقی دیگر روی صفحه دیده میشد.
سامان داخل اتاق ایستاده بود.
اما تنها نبود.
مردی که در عکس قدیمی دیده بودند، پشت سرش ایستاده بود.
آرین با تعجب گفت: — اون کیه؟
سامان در تصویر به دوربین نزدیک شد.
— اسمش کامرانه.
ات پرسید: — کامران کیه؟
رئیس بالاخره گفت:
— برادر بزرگتر خانواده...
جونکوک با تعجب برگشت.
— ولی همه گفتن اون سالها پیش ناپدید شده!
رئیس سرش را پایین انداخت.
— چون قرار بود همه همینو باور کنن.
تصویر ناگهان قطع شد.
چراغ قرمز کوچکی روی مانیتور روشن شد.
سپس یک پیام روی صفحه ظاهر شد:
«اولین راز پیدا شد. حالا نوبت راز دومه.»
ات به اطراف نگاه کرد.
— راز دوم کجاست؟
ناگهان صدای کشیده شدن چیزی از پشت قفسهها آمد.
جونکوک چراغقوه را به سمت صدا گرفت.
قفسهای قدیمی کمی کنار رفته بود و پشت آن یک راه باریک دیده میشد.
آرین گفت: — این راه قبلاً اینجا نبود...
جونکوک جلو رفت.
— همه پشت سر من.
رئیس با ترس گفت: — صبر کنید...
همه ایستادند.
رئیس به راه مخفی خیره شد.
— این راه مستقیم به اتاق رئیس قدیمی عمارت میرسه.
ات آرام پرسید: — و اونجا چی هست؟
رئیس جواب داد:
— جایی که حقیقتِ سامان شروع شد.
در همان لحظه از داخل راهرو صدای سامان شنیده شد:
— اگر میخواید حقیقت رو بدونید...
مکثی کوتاه.
— بیاید دنبالم.
- ۷۷
- ۲۷ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط