قربانتان گردم؛

قربانتان گردم؛
شب و روز در حال قصه بافتنم؛
گاهی از سر دلتنگی انقدر سفت می بافمش که کم می ماند خفه‌ام کند.
آخر من که گفته بودم این غم اندازه‌ی من نیست!
اما شما پایتان را در یک کفش کرده بودید که همین هم از سرتان زیاد است.
می گفتید: کمی آب بخورد اندازه‌ات می شود!
اما کو!
من که هر روز با گریه هایم خوب می شورمش،
پس چرا باز هم پیشکشتان برای دل کوچکم تنگ است؟!
#ندا_نجفی

#جذاب #خاص #عاشقانه
دیدگاه ها (۲)

پارت: 25 (بخش2) **زاویه دید: هیزل*عصر همان روز، هوا به طرز ا...

پیمان نقره ای

کجا می روی؟ بنشین. نفسی تازه کن و دل به درد دل هایم بده. هنو...

دلم برای کودکی ام تنگ شدهبرای روز هایی که باور ساده ای داشتم...

به خانه من اگر آمدیبرایم مداد بیاور، مداد سیاه،می‌خواهم روی ...

اگر به خانه من آمدیبرایم مداد بیاور مداد سیاهمی‌خواهم روی چه...

نزدیک عید پدرم ما را به کفش ملی می برد .خودش از پشت ویترین ا...

اگر به خانه‌ی من آمدی برایم مداد بیاور مداد سیاه می‌خواهم رو...

به خانه من اگر آمدیبرایم مداد بیاور، مداد سیاه!می‌خواهم روی ...

در حالی که شال‌گردنش را روی گردنم جابه جا می‌کردم تا کمی نفس...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط