ℒ
Part²⁰
Dance with Devil
_این روانی اینجا چیکار می کنه...
چیزی نگفت و فقط پوزخند زد
به دست زخمیش که چمدون رو گرفته بود خیره شدم
هوم... انگار داره میره
_گمشو بیرون
_او او نترس کوچولو
نیشخندی زد و برای همیشه از این عمارت گورشو گم کرد...
منم تا می تونستم با قدم های تند خودم رو به اتاق کوک رسوندم
......................
در اتاق رو باز کردم و با جونگ کوک که بی حال روی تختش افتاده مواجه شدم
با تموم سرعتی که داشتم دویدم سمتش...
خواب بود
دلم نیومد بیدارش کنم کنم
کنارش زانو زدم و صورتشو با دستام گرفتم
تار مویی که کنار چشمش افتاده بود رو کنار زدم
حالا که مطمئن شدم حالش خوبه پیشونیش رو بوسیدم و از اتاق خارج شدم
رفتم اتاقم
و ی دوش کوتاه گرفتم...
تنم داشت به بدنم سنگینی میکرد
بعد تموم شدن حمومم اومدم بیرون
رفتم کنار آینه
موهامو سشوار کشیدم و شونه شون کردم ؛
واقعا اصلا تو فاز میکاپ و ... نبودم
روتین پوستیمو انجام دادم و ی بالم کم رنگ زدم
بعد پوشیدن ی شومیز سفید با دامنی به رنگ موکا
از اتاقم زدم بیرون...
رفتم. به سمت آشپز خونه
رایلی رو دیدم؛ داشت برای کوک غذا می برد...
با عجله بهش گفتم :
_میشه من ببرم؟
چیزی نگفت و لبخند گرمی تحویلم داد و بعد سرش رو تکون داد
و سینی رو داد دستم...
پله ها ر رفتم بالا
وقتی به اتاق رسیدم درش رو باز کردم
هنوزم خواب بود...
ولی شبیه اونایی نبود که می خوابن ، بیشتر انگار چشماش رو بسته بود
رفتم و سینی رو گذاشتم کنارش
آروم لب زدم
_کوک
جوابی نشنیدم
_جونگ کوک
ولی هیچی...
_عزیزم ، بیدار شو برات غذا آوردم
چیزی نگفت ، خم شدم که پیشونیش رو ببوسم که یهو
من رو با ی حرکت کشوند تو بغلش و خندید
_کوکککک ، ولم کن له شدممممم
_هیس
نگاهم کرد و موهام رو داد پشت گوشم
_دوست دارم
_من بیشتر
لباش رو گذاشت رو لبم و...
پایان
گوگولیام این فیکشن هم تموم شد ولی ی سوال نظرتون درباره ی فیکشن های کوتاه
مثل سه پارتی پنج پارتی و ... و پایان هایی که خوش تموم نمیشن چیه؟
Dance with Devil
_این روانی اینجا چیکار می کنه...
چیزی نگفت و فقط پوزخند زد
به دست زخمیش که چمدون رو گرفته بود خیره شدم
هوم... انگار داره میره
_گمشو بیرون
_او او نترس کوچولو
نیشخندی زد و برای همیشه از این عمارت گورشو گم کرد...
منم تا می تونستم با قدم های تند خودم رو به اتاق کوک رسوندم
......................
در اتاق رو باز کردم و با جونگ کوک که بی حال روی تختش افتاده مواجه شدم
با تموم سرعتی که داشتم دویدم سمتش...
خواب بود
دلم نیومد بیدارش کنم کنم
کنارش زانو زدم و صورتشو با دستام گرفتم
تار مویی که کنار چشمش افتاده بود رو کنار زدم
حالا که مطمئن شدم حالش خوبه پیشونیش رو بوسیدم و از اتاق خارج شدم
رفتم اتاقم
و ی دوش کوتاه گرفتم...
تنم داشت به بدنم سنگینی میکرد
بعد تموم شدن حمومم اومدم بیرون
رفتم کنار آینه
موهامو سشوار کشیدم و شونه شون کردم ؛
واقعا اصلا تو فاز میکاپ و ... نبودم
روتین پوستیمو انجام دادم و ی بالم کم رنگ زدم
بعد پوشیدن ی شومیز سفید با دامنی به رنگ موکا
از اتاقم زدم بیرون...
رفتم. به سمت آشپز خونه
رایلی رو دیدم؛ داشت برای کوک غذا می برد...
با عجله بهش گفتم :
_میشه من ببرم؟
چیزی نگفت و لبخند گرمی تحویلم داد و بعد سرش رو تکون داد
و سینی رو داد دستم...
پله ها ر رفتم بالا
وقتی به اتاق رسیدم درش رو باز کردم
هنوزم خواب بود...
ولی شبیه اونایی نبود که می خوابن ، بیشتر انگار چشماش رو بسته بود
رفتم و سینی رو گذاشتم کنارش
آروم لب زدم
_کوک
جوابی نشنیدم
_جونگ کوک
ولی هیچی...
_عزیزم ، بیدار شو برات غذا آوردم
چیزی نگفت ، خم شدم که پیشونیش رو ببوسم که یهو
من رو با ی حرکت کشوند تو بغلش و خندید
_کوکککک ، ولم کن له شدممممم
_هیس
نگاهم کرد و موهام رو داد پشت گوشم
_دوست دارم
_من بیشتر
لباش رو گذاشت رو لبم و...
پایان
گوگولیام این فیکشن هم تموم شد ولی ی سوال نظرتون درباره ی فیکشن های کوتاه
مثل سه پارتی پنج پارتی و ... و پایان هایی که خوش تموم نمیشن چیه؟
- ۵۵۴
- ۰۴ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط