{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

مرورگر شما از پخش ویدیو پشتیبانی نمی‌کند.

یک بار پرسیدی که چرا خود را دیوانه ی تو خطاب میکنم آنگاه

یک بار پرسیدی که چرا خود را دیوانه ی تو خطاب میکنم، آنگاه با لبخندی سکوت کردم اما امروز خواهم گفت دلیلش را. من دیوانه ام چرا که اگر عاشق تو نمیشدم دیوانه میشدم و حال که در سیلاب عشق تو هستم هم دیوانه ام. گویند عشق یعنی من بخواهم که چه کسی مرا ویران کند... ویرانگر من، تو آن گزینه برای دیوانه بودن هستی. اگر دیوانگی به این شیرینی‌ست میخواهم تا ابد و یک روز زندگی ام، دیوانه ای باشم که در قایق کوچک خودش با ویرانگر اش درست در مقابل صورتش، پارو زنم در اقیانوس درخشان عشقمان چرا که من این دیوانگی را دوست دارم. گر توانستم در کتاب ها جمله را به کل تغییر میدادم و تعریف دیوانگی را "ما" مینوشتم. ... شیرینکم، من دارم عاقل میشوم... من این را نمیخواهم. بیا و باز هم دیوانه ام کن. اگر عاقل بودن یعنی نداشتن انگشتانت بین تار تار موهایم، گوش نکردن نفس ات به هنگام خوابم، ندیدن برق تک تک نور های منعکس در چشمانت، لمس نکردن پوست رویایی ات و نگه داشتن وجودت در بین بازو هایم.. ترجیح میدهم همان دیوانه بمانم.. دیوانه ای که در حال حاضر عاقلیست بی ویرانگرش...
دیدگاه ها (۱۷)

دنیایی از حقیقت نرسیدن ها و داستان هایی نوشته شده از رسیدن ه...

من هر روز مانند تیربرق به انتظار دیدن تو همانند خورشید می ای...

خواهم دوید در خیابان های ساخته شده در پس خاطرات ذهنم چرا که ...

سر هم اندام مفید و مهمیه ها، مثلا من قرارش بدم تو کار خودم ت...

اینو همین الان نوشتم به مناسبت ۲۵ تایی شدنمون

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط