چشمان بسته
چشمان بسته
لبهایی که قادر به تکلم نیستند
میخواهی دستت را تکان دهی
ولی نمیتوانی
زور میزنی که بلند شوی
نمیتوانی
در دلت ارزو میکنی که کاش میتوانستم
احساس میکنی بی وزنی
مثل پر
ولی به بالا نمیروی
دنده عقب میروی
بدون دید
و باز نمیدانی چه شده است
صدایی میگوید شانس اورده از دماغش خون باز شده
وصدای چند گریه اشنا
دلت میخواهد بگویی
بابا من طوریم نیس
ولی نمیشود
لبها قفل شده اند
اختیاری نداری
صدای بوق ممتد
وکشدار
وباز تاریکی وسکوت
وخواب
وخواب
وخواب
ودر خواب تمام عزیزان را دیدن
پرواز .......
وباز بیدار میشوی
نمیدانی کجایی
بعد میفهمی که به اینجا میگویند
CCU
لبهایی که قادر به تکلم نیستند
میخواهی دستت را تکان دهی
ولی نمیتوانی
زور میزنی که بلند شوی
نمیتوانی
در دلت ارزو میکنی که کاش میتوانستم
احساس میکنی بی وزنی
مثل پر
ولی به بالا نمیروی
دنده عقب میروی
بدون دید
و باز نمیدانی چه شده است
صدایی میگوید شانس اورده از دماغش خون باز شده
وصدای چند گریه اشنا
دلت میخواهد بگویی
بابا من طوریم نیس
ولی نمیشود
لبها قفل شده اند
اختیاری نداری
صدای بوق ممتد
وکشدار
وباز تاریکی وسکوت
وخواب
وخواب
وخواب
ودر خواب تمام عزیزان را دیدن
پرواز .......
وباز بیدار میشوی
نمیدانی کجایی
بعد میفهمی که به اینجا میگویند
CCU
- ۲۶۱
- ۰۶ بهمن ۱۳۹۲
دیدگاه ها (۱۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط