شب رویایی من p¾
شب رویایی من p¾
(بچه ها این یکی ادامه این دوپارتیه هستش چون درخواست کرده بودین که ادامش رو بزارم دیگه گذاشتم https://wisgoon.com/p/GQZHUDE4RO/ )
چندروزی از دیدن اون مرد و اون ماجرا می گذشت..
و در یک روز دیگر هوا هنوز کمی سردتر بقیه روزا بود
و من تو کتابخونه درمیان قفسه هایی پر از کتاب،
اروم مشغول گشتن کتاب مورد علاقم بودم
و اتفاقی جلد جدیدش رو دیدم با ذوق برداشتمش
« چه عجب بلخر شانس بهم رو کرد»
و در همون لحظه صدای قدم هایی محکم
به گوشم خورد وقتی سرم رو بلند کردم
همون مردی رو دیدم که زیر بارون کمکم کرد دیدنش خیلی یهویی بود قلبم همینطور میتپید
و در همون لحظه مرد لب زد «باورم نمیشه بازم همو دیدیم! امیدوارم بعد از اون روز دیگه زیر بارون نرفته باشی
از خجالت کمی سرخ شدی و کمی عصبانی شدی
و اروم زیر لب گفتی«هعی دیگه داری زیاد رو میکنی
اون فقط یه بار بود»
با این حرفت خندید و با چشمای گرم و در عین حال دوست داشتنیش بهت نگاه میکرد
قلبت از قبل هم تند تر میتپید
احساس اینکه کاملا سرخ شدی رو حس میکردی و یه حس عجیبی داشتی حسی گرم و در عین حال عجیب و تازه بود اما دوست داشتنی بود
مرد نگاهی بهت کرد و لبخندش عمیق تر شد «دوست داری بریم کافه و اونجا حرف بزنیم؟»
مکثی کردی، یکم هول شده بودی و استرس گرفتی و یهویی از دهنت پرید.. امم.. نه نمیتونم.. من وقت ندارم.»
بعد از گفتن این جمله، به خودت هزار بار لعنت فرستادی تو ذهنت اینجوری بود که دهنت چرا چفت بست نداره نمیخواستی اینو بگی. از خدات بود که بتونی فقط یک کلمه دیگه باهاش صحبت کنی که در همین حین، مرد خندهای ملایم و آرومی کرد.
«خوب، در حد یه قهوه چطوره؟»
بعد از این حرفش، همچی رو یادت رفت و ذوقی که تو سینه ات حبس شده بود، مثل پرندهای از قفس پر کشید. ولی در عین حال سعی کردی خودتو عادی نشون بدی و نشون ندی که خرذوق شدی. «خوب، باشه حالا که اصرار میکنی»
مرد خنده ای کرد و با لحن شیرینی لب زد
« ببخشید که اینقدر اصرار کردم»
از این حرفش از خجالت اب شدی اما چیزی نگفتی و فقط سرتو زمین انداختی و مدت زمانی گذشت و
وارد کافه شدین. بوی قهوه و شیرینیهای تازه، فضارو پر کرده بود. روی یه میز کنار پنجره نشستین. سکوت سنگینی بین تون بود، اما این سکوت، مثل آهنگ بیکلامی بود که قرار بود تازه شروع بشه.
سکوت با صدای مرد شکسته شد: «خودمون رو معرفی کنیم؟ من بنگ چانم. اسم تو چیه؟»
با شنیدن اسمش،
(بچه ها این یکی ادامه این دوپارتیه هستش چون درخواست کرده بودین که ادامش رو بزارم دیگه گذاشتم https://wisgoon.com/p/GQZHUDE4RO/ )
چندروزی از دیدن اون مرد و اون ماجرا می گذشت..
و در یک روز دیگر هوا هنوز کمی سردتر بقیه روزا بود
و من تو کتابخونه درمیان قفسه هایی پر از کتاب،
اروم مشغول گشتن کتاب مورد علاقم بودم
و اتفاقی جلد جدیدش رو دیدم با ذوق برداشتمش
« چه عجب بلخر شانس بهم رو کرد»
و در همون لحظه صدای قدم هایی محکم
به گوشم خورد وقتی سرم رو بلند کردم
همون مردی رو دیدم که زیر بارون کمکم کرد دیدنش خیلی یهویی بود قلبم همینطور میتپید
و در همون لحظه مرد لب زد «باورم نمیشه بازم همو دیدیم! امیدوارم بعد از اون روز دیگه زیر بارون نرفته باشی
از خجالت کمی سرخ شدی و کمی عصبانی شدی
و اروم زیر لب گفتی«هعی دیگه داری زیاد رو میکنی
اون فقط یه بار بود»
با این حرفت خندید و با چشمای گرم و در عین حال دوست داشتنیش بهت نگاه میکرد
قلبت از قبل هم تند تر میتپید
احساس اینکه کاملا سرخ شدی رو حس میکردی و یه حس عجیبی داشتی حسی گرم و در عین حال عجیب و تازه بود اما دوست داشتنی بود
مرد نگاهی بهت کرد و لبخندش عمیق تر شد «دوست داری بریم کافه و اونجا حرف بزنیم؟»
مکثی کردی، یکم هول شده بودی و استرس گرفتی و یهویی از دهنت پرید.. امم.. نه نمیتونم.. من وقت ندارم.»
بعد از گفتن این جمله، به خودت هزار بار لعنت فرستادی تو ذهنت اینجوری بود که دهنت چرا چفت بست نداره نمیخواستی اینو بگی. از خدات بود که بتونی فقط یک کلمه دیگه باهاش صحبت کنی که در همین حین، مرد خندهای ملایم و آرومی کرد.
«خوب، در حد یه قهوه چطوره؟»
بعد از این حرفش، همچی رو یادت رفت و ذوقی که تو سینه ات حبس شده بود، مثل پرندهای از قفس پر کشید. ولی در عین حال سعی کردی خودتو عادی نشون بدی و نشون ندی که خرذوق شدی. «خوب، باشه حالا که اصرار میکنی»
مرد خنده ای کرد و با لحن شیرینی لب زد
« ببخشید که اینقدر اصرار کردم»
از این حرفش از خجالت اب شدی اما چیزی نگفتی و فقط سرتو زمین انداختی و مدت زمانی گذشت و
وارد کافه شدین. بوی قهوه و شیرینیهای تازه، فضارو پر کرده بود. روی یه میز کنار پنجره نشستین. سکوت سنگینی بین تون بود، اما این سکوت، مثل آهنگ بیکلامی بود که قرار بود تازه شروع بشه.
سکوت با صدای مرد شکسته شد: «خودمون رو معرفی کنیم؟ من بنگ چانم. اسم تو چیه؟»
با شنیدن اسمش،
- ۸.۵k
- ۰۷ تیر ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط