تو در رگ های من قایق سواری میکنی،در بین استخوان هایم آواز

تو در رگ های من قایق سواری میکنی،در بین استخوان هایم آواز میخوانی و در تمام افکارم سرک میکشی،میخندی و ریشه میکنم،غمگین میشوی و برگ هایم را پژمرده میسازی،گاهی هم دلواپسم میکنی،چیزهای زیادی است که نمیدانم و چیز های بسیار زیادتری که در برابرش ناتوانم و ناچیز، با این وضع، دوستت دارم.
دیدگاه ها (۰)

گاهی باهمه ی شلوغی های اطراف بازهم تنهاییمگاهی حتی بابودن ما...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط