{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

دستش را گرفته ای

دستش را گرفته ای
میان جمعیت نگاهت میکند
دستت را میفشارد
میگوید چقدر لباس مشکی به چشمانت می آید
راست میگوید
نگاهش میکنی
چشمانت را میبندی و میخندی برایش
یک نفر
از آنسوی خیابان
لا به لای همان جمعیت
نگاهتان میکند
و هم صدا با گریه ی عزاداران
زیرِ گریه میزند



#علی_سلطانی
دیدگاه ها (۱)

نشسته بودم کنار پنجره و داشتم محوطه دانشکده رو نگاه میکردم، ...

همه چیز از همان شب های کشدار تابستان شروع شدوقتی همسایه جدید...

اوایل که ساختمان رو به رویی را تخریب می کردند دلم گرفت و نار...

بلند شو رفیقمیدونم دلت شکستهمیدونم کول بار غم‌ تو اوج جوونیر...

「#NEWTON'S LAW 」قـٰانـونِ نیوتـون𝗣𝗔𝗥𝗧 : ۳۲✦....................

پارت اول — قبل از آن روزهیچ‌چیز قرار نبود آن روز تغییر کند.ب...

عشق در دنده آخرپارت : ۳۲ صبح روز مسابقه، شهر سئول از همیشه ش...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط