نمی دانم چرا افتاد در دستم انار تو

نمی دانم چرا افتاد در دستم انار تو
چگونه دانه هایم ریخت پای شاخسار تو
مجابم کن... بدانم! کی شدم آن دشت بی تابی
که می تازند در من اسب های بی سوار تو؟
به نارنج و به باد مشرقی حساسیت دارم
به هر عطری که دل را می کشد سوی دیار تو
چه می کردی اگر یک روز دنیا مال ما می شد؟!
تمام جاده ها این سو و من آن سو کنار تو
بیا روراست باش و گفتنی ها را بگو با من
که دلگیرم هنوز از جمله های درد دار تو
به پر حرفی نیازی نیست ، می دانم که می دانی
زمستان مانده در تقویم روحم تا بهار تو
دیدگاه ها (۳)

کاش...ماهیِ قرمزِ کوچکی بودمدر تنگِ آبیِ چشمانت...صفا_وهابی ...

شیشهٔ صبر مرا سنگ غمت زود شکست...طالب‌آملی

پر توقع شده ایم آنقدری که از دیگران توقع داریم همانی شوند که...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط