⊹⊱او شب هنگام آمد⊰⊹
⊹⊱او شب هنگام آمد⊰⊹
p33
درست جلوی همون دیواری که نینا پشتش پنهان شده بود، متوقف شد.
نینا نفسش رو توی سینه حبس کرد.
صدای قدمها قطع شده بود.
انگار...
جیمین فهمیده بود کسی اونجاست.
«نه...لطفا...نه....»
صدای باز شدن پنجره باعث شد نینا از خواب بپره
چشمهاش رو مالید و نشست.
« اوففف...فقط خواب بود...اون خواب های لعنتی اینجا هم ولم نمیکنن»
لیا پردهها رو کنار زده بود.
«صبح بخیر.»
نینا خمیازه کشید.
«اینجا همیشه اینقدر زود بیدارتون میکنن؟»
لیا لبخند کوچیکی زد.
«تقریباً.»
سینی صبحونه رو روی میز گذاشت.
نینا چند لحظه ساکت موند، بعد پرسید:
_«لیا...»
«بله؟»
«تو هیچوقت دلت نخواسته از اینجا بری؟»
دست لیا برای یه لحظه روی دستهی سینی ثابت موند.
بعد آروم گفت:
«من اینجا به دنیا اومدم.»
«یعنی هیچوقت دنیای بیرون رو ندیدی؟»
«نه.»
نینا آهی کشید.
_«خوش به حالت...»
لیا با تعجب نگاهش کرد.
«خوش به حال من؟»
«آره... چون چیزی رو از دست ندادی. ولی من هر روز به خونه، مامانم، دانشگاه،دوستام... همهشون فکر میکنم.»
چند ثانیه سکوت بینشون افتاد.
لیا با صدای آرومی گفت:
«شاید... یه روز برگردی.»
نینا لبخند تلخی زد.
«خودم مطمئنش میکنم.»
...
بعد از اینکه لیا رفت، نینا از اتاق بیرون اومد.
این چند روز، مسیر بیشتر راهروها رو یاد گرفته بود.
آروم قدم میزد و وانمود میکرد فقط داره قلعه رو تماشا میکنه.
اما حواسش جای دیگه بود.
به تعداد نگهبانها...
به اینکه چه ساعتی جاشون عوض میشد...
به اینکه کدوم راهروها خلوتتر بودن.
وقتی از کنار یکی از پنجرههای بلند رد شد، ایستاد.
پایین قلعه، دروازهی اصلی دیده میشد.
دو نگهبان جلوی در ایستاده بودن.
چند دقیقه بعد، دو نفر دیگه جاشون رو گرفتن.
نینا خیلی آروم زیر لب گفت:
«پس شیفت عوض میکنن...»
همون لحظه صدای قدمهای کسی از پشت سرش اومد.
سریع خودش رو به پنجره مشغول نشون داد.
جیمین، بدون اینکه چیزی بگه، از کنارش رد شد.
نه نگاهش کرد.
نه ایستاد.
فقط
p33
درست جلوی همون دیواری که نینا پشتش پنهان شده بود، متوقف شد.
نینا نفسش رو توی سینه حبس کرد.
صدای قدمها قطع شده بود.
انگار...
جیمین فهمیده بود کسی اونجاست.
«نه...لطفا...نه....»
صدای باز شدن پنجره باعث شد نینا از خواب بپره
چشمهاش رو مالید و نشست.
« اوففف...فقط خواب بود...اون خواب های لعنتی اینجا هم ولم نمیکنن»
لیا پردهها رو کنار زده بود.
«صبح بخیر.»
نینا خمیازه کشید.
«اینجا همیشه اینقدر زود بیدارتون میکنن؟»
لیا لبخند کوچیکی زد.
«تقریباً.»
سینی صبحونه رو روی میز گذاشت.
نینا چند لحظه ساکت موند، بعد پرسید:
_«لیا...»
«بله؟»
«تو هیچوقت دلت نخواسته از اینجا بری؟»
دست لیا برای یه لحظه روی دستهی سینی ثابت موند.
بعد آروم گفت:
«من اینجا به دنیا اومدم.»
«یعنی هیچوقت دنیای بیرون رو ندیدی؟»
«نه.»
نینا آهی کشید.
_«خوش به حالت...»
لیا با تعجب نگاهش کرد.
«خوش به حال من؟»
«آره... چون چیزی رو از دست ندادی. ولی من هر روز به خونه، مامانم، دانشگاه،دوستام... همهشون فکر میکنم.»
چند ثانیه سکوت بینشون افتاد.
لیا با صدای آرومی گفت:
«شاید... یه روز برگردی.»
نینا لبخند تلخی زد.
«خودم مطمئنش میکنم.»
...
بعد از اینکه لیا رفت، نینا از اتاق بیرون اومد.
این چند روز، مسیر بیشتر راهروها رو یاد گرفته بود.
آروم قدم میزد و وانمود میکرد فقط داره قلعه رو تماشا میکنه.
اما حواسش جای دیگه بود.
به تعداد نگهبانها...
به اینکه چه ساعتی جاشون عوض میشد...
به اینکه کدوم راهروها خلوتتر بودن.
وقتی از کنار یکی از پنجرههای بلند رد شد، ایستاد.
پایین قلعه، دروازهی اصلی دیده میشد.
دو نگهبان جلوی در ایستاده بودن.
چند دقیقه بعد، دو نفر دیگه جاشون رو گرفتن.
نینا خیلی آروم زیر لب گفت:
«پس شیفت عوض میکنن...»
همون لحظه صدای قدمهای کسی از پشت سرش اومد.
سریع خودش رو به پنجره مشغول نشون داد.
جیمین، بدون اینکه چیزی بگه، از کنارش رد شد.
نه نگاهش کرد.
نه ایستاد.
فقط
- ۱۳۴
- ۲۶ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط