{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

بابا دستشو دراز کرد و محکم با تهیونگ دست داد و به فارسی گفت: «سلام داماد گلم! خسته نباشید، قدمتون روی چشم. خوب خوابیدید؟»
تهیونگ که هیچی از حرفای بابا نمی‌فهمید، فقط لبخند مهربون و متواضعانه‌ش رو زد، چند بار پشت سر هم تعظیم کرد و به کره‌ای گفت: «خیلی ممنون پدرجان، ببخشید زحمت دادیم، دیشب خیلی دیر رسیدیم.»
من سریع وسط پریدم و نقش مترجم رو بازی کردم. رو به بابا گفتم: «بابا میگه ممنون، خیلی خوشحاله دیدتتون و عذرخواهی می‌کنه که دیشب دیر وقت رسیدیم.»
بعد رو به تهیونگ کردم و به کره‌ای گفتم: «بابام میگه خیلی خوش اومدی و امیدوارم خوب استراحت کرده باشی.»
رفتیم سر سفره نشستیم. مامان سورا رو از بغل تهیونگ گرفت و شروع کرد به قربون‌صدقه‌رفتن: «ای جانم به عروسک مامان‌بزرگ! چقدر بزرگ شدی آخه تو…»
تهیونگ با دقت به مامان نگاه می‌کرد و وقتی دید مامان داره با سورا بازی می‌کنه، لبخند گرمی زد. مامان یه تکه نون سنگک با پنیر و گردو پیچید و داد دست تهیونگ و گفت: «بخور مادر، رنگت پریده، حتماً تو هواپیما چیزی نخوردی.»
تهیونگ نون رو گرفت، نگام کرد و اروم گفت: «چی گفت؟»
خندیدم و گفتم: «میگه بخور، نگرانته که تو پرواز گرسنه مونده باشی!»
تهیونگ با دو تا دستش نون رو گرفت، دوباره به مامان تعظیم کرد و گفت: «کامسامنیدا!» و یه لقمه بزرگ زد. همین که طعم نون سنگک و پنیر تبریز رو چشید، چشماش گرد شد، ناخودآگاه دستشو زد به پهلوم و به کره‌ای با هیجان گفت: «وای این فوق‌العاده‌ست! واقعی میگم، هیچی تو سئول جایشو نمی‌گیره. به مامانت بگو این نونه معجزه‌ست!»
منم خندیدم و حرفاشو برای مامان و بابا ترجمه کردم. بابا لقمه‌ی املت رو گذاشت جلوی تهیونگ و گفت: «بهش بگو املت بخوره، گوجه‌ش ارگانیک باغچه خودمانه!»
ترجمه کردم: «تهیونگ، بابا میگه این املت با گوجه‌های باغچه خودشونه، حتماً امتحانش کن.»
تهیونگ یکم از املت با نون برداشت و گذاشت تو دهنش. قیافه‌ش طوری شد که انگار به کشف قرن رسیده! با دهن پر گفت: «اووووه! این عالیه! چطور انقدر طعمش قویه؟» و بعد رو به بابا کرد، شستشو به نشونه‌ی عالی بودن برد بالا و با صدای بلند گفت: «چ짱! (بهترین!)»
بابا که معنیش رو دقیق نمی‌دونست ولی از ژست تهیونگ فهمید، کلی کیف کرد و زد زیر خنده و گفت: «نوش جان، نوش جان داماد!»
در تمام مدت صبحانه، من مدام بین دو تا زبان سوئیچ می‌کردم. بابا از شرایط کار تهیونگ و تورهای BTS می‌پرسید و من ترجمه می‌کردم، تهیونگ هم با احترام و اشتیاق جواب می‌داد، از این می‌گفت که چقدر فرهنگ ایران و صمیمیت خانواده‌ی من رو دوست داره و دلش برای این ارامش تنگ شده بود.
دیدگاه ها (۰)

درخواستی

وقتی بردیش ایران p¹

♥⁠╣⁠[لمس ممنوعه]⁠╠⁠♥⁦ᕙ⁠[⁠・⁠part 112・⁠]⁠ᕗو خندید شوک و شگفتی ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط