{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

مردی نزد روانپزشک رفت و از غمی که در سینه داشت سخن گفت.

مردی نزد روانپزشک رفت و از غمی که در سینه داشت سخن گفت.

 روان پزشک پاسخ داد : در شهر دلقکی ست که مردم را میخنداند و شاد میکند
 نزد او برو تا غم خود را فراموش کنی ، مرد لبخند تلخی زد و گفت : من همان دلقکم!!
#Mahdi
دیدگاه ها (۳)

دلم گریه می خواهد...نه بغضِ فرو خورده ...نه هق هقِ آرام...نه...

یک پاکت سیگارویک پیک ویسکی!یه آهنگ ملایمیه قلب شکستهیه دنیا ...

میخواهم در آغوش سرد مرگ آرام بگیرم..کاش امشب برای من صبح نشه...

عشقم 1سیلی زد و گفت: تو بهم خیانت کردی!!!گفتم: تو هم بکن..چ...

‌♨️ ️‌️نخست‌وزیر پاکستان: 🔹همواره در کنار آمریکا بوده‌ایم؛ ب...

«The forgotten melody »Part 5اتاق در سکوت فرو رفت.مرد جوان ب...

BROKEN RULES | part 11تهیونگ چند ثانیه بی‌حرکت ماند.لبخندی ک...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط