{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

وقتی بچه بودم کنار مادرم می‌خوابیدم و هرشب یک آرزو می‌کرد

وقتی بچه بودم کنار مادرم می‌خوابیدم و هرشب یک آرزو می‌کردم

 مثلاً آرزو می‌کردم برایم اسباب بازی بخرد؛

می‌گفت «می‌خرم به شرط اینکه بخوابی.»

یا آرزو می‌کردم برم بزرگترین شهربازیِ دنیا؛

می‌گفت «می‌برمت به شرط اینکه بخوابی.»

یک شب پرسیدم «اگر بزرگ بشوم به آرزوهایم می‌رسم؟»

گفت «می‌رسی به شرط اینکه بخوابی.»

هر شب با خوشحالی می‌خوابیدم. اِنقدر خوابیدم که بزرگ شدم و آرزوهایم کوچک شدند...

 دیشب مادرم را خواب دیدم؛

پرسید «هنوز هم شب‌ها قبل از خواب به آرزوهایت فکر می‌کنی؟»

گفتم «شب‌ها نمی‌خوابم.»

گفت «مگر چه آرزویی داری؟»

گفتم «تو اینجا باشی و هیچ آرزویی نداشته باشم.»

گفت «سعی خودم را می‌کنم به خوابت بیایم به شرط آنکه بخوابی .... !



دیدگاه ها (۲۰)

ﭘﻨﺠﺸﻨﺒﻪ ﺍﺳﺖ ﻭ ﺩﻟﻢ ﺑﺮﺍﯼ ﺁﻥ ﻫﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﺩﯾﮕﺮ ﻧﺪﺍﺭﻣﺸﺎﻥ ﺗﻨﮓ ﺍﺳﺖ ... ...

گاهی خسته میشود...خسته از سرنگ های بی رحم همیشگی خسته از ان...

تنهایی ات را با کسی قسمت نکن رفیق این روزها آدم ها بیشتر تن...

دل آدم … چه گرم می شود گاهی ساده… به یک دلخوشی کوچک… به یک ا...

خاطرات ایمیلیا

دامیان در ذهنش:من... من کمکش کردم چون کار درست همین بود! آره...

Part ²²The name of the story: Madness hall(تالار جنون)گفتم:م...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط