از تو یک پرسش احوال ، مرا شاعر کرد
از تو یک پرسش احوال ، مرا شاعر کرد
عشق پیدا شد و فی الحال مرا شاعر کرد
پَرشال تو پر از زمزمه ی شالی بود
در نسیمی پرٍ یک شال مرا شاعر کرد
پونه ها با گل پامچال تبانی کردند
عطر پونه،گل پامچال مرا شاعر کرد
سر چشمان تو در مدرسه غوغایی بود
ازدحامی شد و جنجال مرا شاعرکرد
چشم تو قهوه ای و قهوه حکایتها داشت
بعد آن قهوه همان فال مرا شاعر کرد
من فقط ذره ای از چشم تو را می دیدم
آخر آن ذره و مثقال مرا شاعر کرد
اینچنین سوی کسی بارقه ارسال نکن
که همان لحظه ارسال مرا شاعر کرد
پدرم بر سر یک خال سمرقندی داد
بازهم قند همان خال مرا شاعر کرد
حسین دلجوو
عشق پیدا شد و فی الحال مرا شاعر کرد
پَرشال تو پر از زمزمه ی شالی بود
در نسیمی پرٍ یک شال مرا شاعر کرد
پونه ها با گل پامچال تبانی کردند
عطر پونه،گل پامچال مرا شاعر کرد
سر چشمان تو در مدرسه غوغایی بود
ازدحامی شد و جنجال مرا شاعرکرد
چشم تو قهوه ای و قهوه حکایتها داشت
بعد آن قهوه همان فال مرا شاعر کرد
من فقط ذره ای از چشم تو را می دیدم
آخر آن ذره و مثقال مرا شاعر کرد
اینچنین سوی کسی بارقه ارسال نکن
که همان لحظه ارسال مرا شاعر کرد
پدرم بر سر یک خال سمرقندی داد
بازهم قند همان خال مرا شاعر کرد
حسین دلجوو
- ۲.۹k
- ۰۴ آبان ۱۳۹۴
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط