#شیرین_ترین_دیوانگیم_M

#شیرین_ترین_دیوانگیم_M
تو محل سَرِ نخواستنم دعوا بود! فرقی نداشت تیله بازی ، کارت بازی یا هفت سنگ تو هیچ کدوم من رو راه نمی دادن. به دیوار سلام می کردم احتمال جواب سلام دادنش بیشتر از این بود که بچه های محل جواب سلامم رو بدن. همش تقصیر زری بود. دختر همسایه مون... همه چی از روزی شروع شد که برای اولین بار بساط خاله بازی رو تو حیاط خونه باغ راه انداخت. من اصلا از خاله بازی بدم می اومد. نمی دونم ده بیست سی چهل کرد یا شانسی انتخاب کرد، هر‌ چی بود قرعه به نام من افتاد. من شدم پدر و زری شد مادر و بقیه هم شدن دختر و پسر و مهمون... اون روز گذشت ، خوب گذشت. فردای اون روز همه منتظر نقش جدیدشون بودن که زری گفت همون دیروزی !!! نمیشه که هر روز یکی شوهر آدم باشه! نمیشه که هر روز یه زن داشته باشی! یه شبِ بچه بابا نمیشه! بابا بچه نمیشه! خیلی هم بی راه نمی گفت ولی از فردای اون روز فقط یکی دو نفر کنارمون موندن که همونا هم کم کم رفتن. تو یه شب هر چی رفیق داشتم شد دشمن، همه من رو مقصر می دونستن ولی من انتخاب نکرده بودم... انتخاب شده بودم! از اون روز زری شد تنها دوستم‌... یه روز وسط بازی بهم گفت تو چرا هیچ وقت نمی خندی؟ گفتم به چی بخندم ... گفت به هر چی ... یکم بخند، مرد خونه که انقدر اخمو نمیشه. بعدش بهم گفت مامانم هر وقت ناراحت میشه بابام قلقلکش میده. گفتم یعنی هر وقت ناراحت بودی قلقلکت بدم گفت نه با قلقلک خوب نمیشه که... گفتم پس چی؟ گفت آخه بعدش بابام خودشم می خنده اون موقع حال مامانم خوب میشه! خیلی نفهمیدم چی میگه فقط فهمیدم وقتی ناراحت میشه باید بخندم تا حالش خوب بشه!!! از اون به بعد هر وقت زری ناراحت بود من می خندیدم. خنده هام رو می دید و خنده ش می گرفت.خنده هام رو می دید و حالش خوب می شد. بدی دوران کودکی این‌هستش که خیلی زود می گذره. خیلی زود گذشت... بزرگ تر شدیم و دیگه خبری از خاله بازی نبود.می دونستم شماره م رو داره ولی از هم بی خبر بودیم . راستش هر بار که می خندیدم یاد زری می افتادم. یاد تنها کسی که با خنده هام حالش خوب می شد.
امشب یه شماره ناشناس بهم پیام داد «میشه همین الان بخندی؟» واسش فرستادم هاهاهاها ... واسم فرستاد «خیلی دلم گرفته» ...‌ واسش فرستادم هاهاهاها هاهاهاها هاهاهاها هاهاهاها... یه قلب فرستاد و گفت«هاهاهاها دیوووونه... منم خندیدم...»
#حسین_حائریان
دیدگاه ها (۱)

نمی‌دونم الان چی تو ذهنت می‌گذره،اما بدون ؛ یه جایی اون بالا...

پارت ۲۵

«قهوه تلخ، لبخند شیرین»پارت ۳یه روز با یه دوست پسر هم‌کلاسی ...

به اندازه‌ئ تمام خاطراتی که داریم ازت متنفرم، و ای کاش می‌تو...

تلخ‌ترین قسمتِ دوست داشتن اینه که یه روز، همون آدمی رو که حا...

مرتیکه ح********بچه‌ها اونایی که نمی‌دونید داستان در مورد چی...

بچها این دوستم رو میشناسید دیگه؟ توی خیلی از پست ها و استوری...

یه هدف داری، ولی هر بار برای شروعش گیر می‌کنی؟ WOOPیه روش چ...

خدایا..نمیدونم تهش قراره چی بشه ولی خیلی دلم به معجزه هات مح...

مامان جونم ❤️تو همون آدمی هستی که همیشه کنارمی، غم‌خوارمی و ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط