{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

تصادف...

تصادف...

وقتی همسایه اش جان داد. مرد ترسید. به فکر انجام کارهای نیک افتاد. هرچه را که در خانه اش اضافی بود به این و آن بخشید حتی ماشین زرد و قدیمی اش را. یک ماه بعد وقتی در بزرگراه منتهی به دریا زیر چرخ همان ماشین رفت دهانش از تعجب باز ماند و دیگر بسته نشد.

رسول یونان * :(
دیدگاه ها (۳)

گنجشکهای پاییز "در "بارانِ پس از برف"...برای "گنجشک های پایی...

تو عاشقانه ترین اتفاق بارانیبه یاس های غزل پوش عشق می مانیاز...

اهالی محترم فرهنگ،برای حروف الفبا پاپوش دوخته اندتا مرا قربا...

در یک روز پاییزی در سال 1923 یعنی یک سال پیش از مرگ فرانتس ک...

~LIKE THE DAY THAT I MET HIM~~هماننده روزی که او را ملاقات ...

پارت: 1اسم: رویایی ترسناکنیمه‌شب بود.بارون با شدت می‌کوبید ر...

#اخرین_پیچ#پارت_29«خانه امن بوسان — همان روز، ساعت ۱۰:۱۲ صبح...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط