𝘞𝘩𝘦𝘯 𝘵𝘩𝘦 𝘩𝘦𝘢𝘳𝘵 𝘤𝘢𝘭𝘭𝘪𝘯𝘨 𝘶𝘴
𝘞𝘩𝘦𝘯 𝘵𝘩𝘦 𝘩𝘦𝘢𝘳𝘵 𝘤𝘢𝘭𝘭𝘪𝘯𝘨 𝘶𝘴
𝘱𝘢𝘳𝘵:68
اشک هام بی اختیار شروع کرد به ریختن....
یعنی واقعا کار اون بود؟
امکان نداشت....
اون....
اون........
کار اون نبود....
امکان نداشت کار اون باشه....
اینقدر مات اون پرونده بودم که نفهمیدم یونجون برگشت خونه و اومد توی اتاق....
با دیدن من که پرونده توی دستم بود خشکش زد...
-س...سوجین....ای...اینجا....چ..چیکار میکنی؟
+ک...کار....ت..تو ب...بود؟.....ت..تو پ..پدر...مادرم....رو ازم...گ....گرفتی؟(گریه)
-م...من.....
+چطور تونستی؟؟؟(گریه)
منتظر نموندم چیزی بگه...
پرونده ها رو همونجا رها کردم...
از کنارش رد شدم و مستقیم رفتم اتاقم...
به محض رسیدن به اتاقم حالم بهم خورد...
متقسیم رفتم wc و هرچی از صبح خورده یودم رو بالا اوردم....
𝘱𝘢𝘳𝘵:68
اشک هام بی اختیار شروع کرد به ریختن....
یعنی واقعا کار اون بود؟
امکان نداشت....
اون....
اون........
کار اون نبود....
امکان نداشت کار اون باشه....
اینقدر مات اون پرونده بودم که نفهمیدم یونجون برگشت خونه و اومد توی اتاق....
با دیدن من که پرونده توی دستم بود خشکش زد...
-س...سوجین....ای...اینجا....چ..چیکار میکنی؟
+ک...کار....ت..تو ب...بود؟.....ت..تو پ..پدر...مادرم....رو ازم...گ....گرفتی؟(گریه)
-م...من.....
+چطور تونستی؟؟؟(گریه)
منتظر نموندم چیزی بگه...
پرونده ها رو همونجا رها کردم...
از کنارش رد شدم و مستقیم رفتم اتاقم...
به محض رسیدن به اتاقم حالم بهم خورد...
متقسیم رفتم wc و هرچی از صبح خورده یودم رو بالا اوردم....
- ۱۲۰
- ۲۵ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط