{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

اسم رمان در جستجوی چه چیزی

اسم رمان : در جستجوی چه چیزی ؟

پارت ۱۰

یدفعه لی‌لی فکری به سرش زد ، دیدن انیا باعث شده بود تصمیمش رو عوض کنه .
پس فقط رفت جلو ، دست انیا رو گرفت و کشید دنبال خودش .
هر دوتاشون از دروازه عبور کردن و دروازه طوری که انگار زمانش دیگه تموم شده ، محو شد ( بسته شد )
در حال حاضر هم انیا و هم لی‌لی داخل طبقه دوم برج بودند .
انیا که هنوز از شکی که بهش وارد شده بود در نیومده بود ، با تعجب دور و بر خودش رو نگاه میکرد .
لی‌‌لی با یه حرکت سریع روبروی انیا وایستاد ، به قصد اینکه همه چیزو براش توضیح بده لب باز کرد اما تا خواست حرفی بزنه ، چیزی مانعش شد .
.
.
( مکان : جنگلی همون نزدیکیا ، از زبان راوی )
.
.
ماه کامل ، وسط اسمون بود .
جنگل بی انتها ، بزرگ و تاریک بود .
تنها با پرتو های کوچکی از نور ماه راه خودش رو پیدا میکرد . صدای قدم هاش سکوت مرگبار جنگل رو میشکست .
با مقصدی نا معلوم میدوید و فردی رو تعقیب میکرد .
ناگهان از حرکت ایستاد و با دقت کامل به صدای اطرافش گوش میکرد .
در فاصله ای نه چندان دور صدای نفس نفس زدن وحشتناک یک نفر رو شنید . چشمهاش رو ریز کرد ، دستش رو برد به سمت کمرش و خنجر کوچیکی رو برداشت .
به سمت صدا برگشت و با یک حرکت سریع خودش رو به مرد وحشت زده رسوند .
مرد وقتی طرف مقابلش رو دید از شدت ترس نفسش تو سینه حبس شد ، برگشت و خواست سریع فرار کنه تا شاید نجات پیدا کنه ، اما متاسفانه دیگه دیر شده بود !
حالا خنجر اون پسر داخل گردنش فرو رفته بود و دیگه فرار کردن معنایی نداشت ؛
دستش رو کشید و خنجر رو از گردن مردی که حالا دیگه مرده بود در اورد .
چرخید و به سمت رودخانه قدم برداشت . نفس عمیقی کشید و اجازه داد هوای تازه ریه هاش رو پر کنه ، چشمهاش رو باز کرد و به انعکاس ماه داخل رودخانه خیره شد .
بعد از گذشت چند دقیقه خم شد و خنجری که حالا خون ازش چکه میکرد رو شست ، اون خنجر خیلی براش عزیز بود ، هرچی نباشه اون یادگار پدر مرحومش بود و مطمئنا اگه سلاحش رو در راه اومدن به اینجا گم نمیکرد ، هیچوقت ازش استفاده نمیکرد .
کنار رودخانه نشست و از سکوت لذت میبرد ، البته این فقط تا چند ثانیه دوام داشت ؛
تلفنش زنگ خورد ، با دونستن اینکه کی پشت خطه تلفن رو قطع کرد و به خودش زحمت نداد بهش جواب بده .
امروز روز سختی بود چون مجبور شده بود چندین تا کار رو پشت سرهم انجام بده و هنوز هم تمومی نداشت ، توی یه برج داخل یه منطقه همین نزدیکیا یکنفر بدون فرمان قبلی یه دروازه باز کرده بود .
ازش خواسته بودن به همراه چند نفر به اونجا بره و ته تو قضیه رو دربیاره و ببینه کی اینکارو کرده ، اما قبلش ، تلفنش رو برداشت و با تیم تمیز کاری تماس گرفت تا بیان و این جنازه رو جمع کنن ، درسته !
عاقبت هرکسی که خیانت کنه همینه !!
بلند شد ، خنجرش رو دوباره سرجاش برگردوند و به سمت اون برج حرکت کرد اما ......

ادامه دارد ......

☆☆☆☆☆☆

برو تو کامنتا و نظرتو راجبش بگو 💫
دیدگاه ها (۷)

انیا 👆 ☆

معرفی شخصیت انیا : سن : ۲۲( لی‌لی‌ تقریبا دو ماه ازش بزرگتره...

میدونم پارت سه آسونا تو چش نبود

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط