سناریو ساسونارو
سناریو ساسونارو💙🧡
《کتابخونه ی بانو سوناده》💊📚🩺💫
### پارت ۶ — جشن سال نو، کیمونوها، و قلبهای گمشده 😭🎋👘🎏🎊
صدای پای کوبنده، فانوسهای رنگی، و خندههایی که در هوا میپیچید.
دهکدهی کونوها، امشب، غرق در نور و شادی بود.
جشن سال نو، بهترین بهانه بود برای فراموش کردن سختیها…
ولی برای بعضیها، فقط دلیلی بود برای دیدنِ یک نفر خاص.
ساسوکه، با کیمونوی مشکی خانوادگی اوچیها، رسمی و باوقار، در میان جمعیت قدم میزد. ایتاچی کنارش بود، با لبخندی که همیشه نیمهپنهان بود، انگار همهچیز رو از قبل میدونست.
در گوشهی دیگر، ناروتو، با کیمونوی نارنجی و مشکی که طرحهای شعلهی کوچکی داشت، مثل یه توپ انرژی بامزه و دوستداشتنی وسط جمعیت میدرخشید. 🧡🔥💫
کاکاشی، با ماسک و کیمونوی آبی تیرهاش، و کتاب همیشگیش کنارش ایستاده بود. 💙📙🚫
ساکورا هم با کیمونوی صورتیرنگش، مثل همیشه، به ساسوکه چشم دوخته بود. 🪷🌱
ناخودآگاه، چشم ناروتو به سمت کیمونوی مشکی اوچیها
کشیده شد.✨️🖤
و چشم ساسوکه هم…
به سمت نارنجی درخشان.
یک لحظه…
دنیا برای هر دو ایستاد.
انگار فقط همدیگه رو میدیدن.
چشمهاشون تو هم قفل شد.
قلب ناروتو: *تند تند تند…*🎶🫀
قلب ساسوکه: *تند تند تند…*🎶🫀
ناروتو ناخواسته لبخند زد.
ساسوکه… یه سایهی کوچیک از لبخند رو صورتش ظاهر شد.
اما این رویای کوتاه، با صدای آشنایی قطع شد:
«ساسوکه! ایتاچی!»
کاکاشی بود.
با همون لحن آروم و همیشگی.
ایتاچی و ساسوکه به سمتشون رفتن.
ایتاچی: «کاکاشی سنسی! چه سال نویی!»
کاکاشی: «خوب دیدمتون. ظاهرا ماموریتت خوب پیش رفته ایتاچی.»
ایتاچی: «مثل همیشه. و شما؟»
کاکاشی: «منم همینطور.»
《کتابخونه ی بانو سوناده》💊📚🩺💫
### پارت ۶ — جشن سال نو، کیمونوها، و قلبهای گمشده 😭🎋👘🎏🎊
صدای پای کوبنده، فانوسهای رنگی، و خندههایی که در هوا میپیچید.
دهکدهی کونوها، امشب، غرق در نور و شادی بود.
جشن سال نو، بهترین بهانه بود برای فراموش کردن سختیها…
ولی برای بعضیها، فقط دلیلی بود برای دیدنِ یک نفر خاص.
ساسوکه، با کیمونوی مشکی خانوادگی اوچیها، رسمی و باوقار، در میان جمعیت قدم میزد. ایتاچی کنارش بود، با لبخندی که همیشه نیمهپنهان بود، انگار همهچیز رو از قبل میدونست.
در گوشهی دیگر، ناروتو، با کیمونوی نارنجی و مشکی که طرحهای شعلهی کوچکی داشت، مثل یه توپ انرژی بامزه و دوستداشتنی وسط جمعیت میدرخشید. 🧡🔥💫
کاکاشی، با ماسک و کیمونوی آبی تیرهاش، و کتاب همیشگیش کنارش ایستاده بود. 💙📙🚫
ساکورا هم با کیمونوی صورتیرنگش، مثل همیشه، به ساسوکه چشم دوخته بود. 🪷🌱
ناخودآگاه، چشم ناروتو به سمت کیمونوی مشکی اوچیها
کشیده شد.✨️🖤
و چشم ساسوکه هم…
به سمت نارنجی درخشان.
یک لحظه…
دنیا برای هر دو ایستاد.
انگار فقط همدیگه رو میدیدن.
چشمهاشون تو هم قفل شد.
قلب ناروتو: *تند تند تند…*🎶🫀
قلب ساسوکه: *تند تند تند…*🎶🫀
ناروتو ناخواسته لبخند زد.
ساسوکه… یه سایهی کوچیک از لبخند رو صورتش ظاهر شد.
اما این رویای کوتاه، با صدای آشنایی قطع شد:
«ساسوکه! ایتاچی!»
کاکاشی بود.
با همون لحن آروم و همیشگی.
ایتاچی و ساسوکه به سمتشون رفتن.
ایتاچی: «کاکاشی سنسی! چه سال نویی!»
کاکاشی: «خوب دیدمتون. ظاهرا ماموریتت خوب پیش رفته ایتاچی.»
ایتاچی: «مثل همیشه. و شما؟»
کاکاشی: «منم همینطور.»
- ۲.۶k
- ۲۵ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط