یک عمر می توان

یک عمر می توان
سخن از زلفِ یار گفت

در بندِ آن نباش که
مضمون نمانده است...
دیدگاه ها (۱)

ز دستم بر نمی‌خیزد که یک دم بی‌تو بنـشینمبجز رویت نمی‌خواهم ...

« شاید این بهار درخت آرزوهایمان جوانه بزند »

اشک هایم مانند یاقوت های بی رنگی از روی صورتم پایین می لغزید...

آدمی گاه چنان در خموشی فرومی رود که زبان از او دست میشوید و ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط