عشقه روانی من )پارت۹
ویو(ا.ت)
دیدم بابام تو آشپزخونه داره شام آماده میکنه از وقتی مادرم فوت شد همه ی کارای خونه رو دوش بابام بود ولی امروز حالم خیلی بد بود بدون هیچ حرفی با دو رفتم سمت پدرم محکم بغلش کردم من همیشه تو مدرسه اذیت میشدم بابام هم میدونست هر وقت میخواست به اون قلدر ها ی درسی بده جلوشو میگرفتم چون نمیخواستم کسی بفهمه بابام رئیس زندانه ولی بابام دیگه کارای منو میدونست برای همین برون هیچ حرفی محکم بغلم کرد تو بغلش تا جون داشتم گریه کردم واقعا از کوک ترسیدم هنوزم مثل سگ میترسم فک میکردم جونگکوک با اینکه قاتله اما با من مثله مهربونا حرف میزد حق با پدرم بود اون یه آدم خطرناک و وحشتناکه
پدر ا.ت: دخترم حالا آروم شدی بشین ی چیزی بخور
ا.ت: باشه بابا
پدر ا.ت: اول برو دست و صورتتو بشور بیا دخترکم
ا.ت:اوهوم
(سر میز شام)
ا.ت:بابا من دیگه نمیام زندان از مدرسه که مرخص شدم ی راست میام خونه
پدر ا.ت: تو که عاشقه این بودی بیای زندان نکنه اون روانی ترسوندتت
ا.ت:عا نه بابا من اصلا اونو ندیدم فقط دلم نمیخواد دیگه بیام فک کنم اینجوری بهتره
پدر ا.ت: آره اینجوری بهتره حالا شامتو تموم کن دخترکم.....
دیدگاه ها
هنوز هیچ دیدگاهی برای این مطلب ثبت نشده است.