زندگی تعیین شده
پارت ۳:
کل کلاسارو داشتی به ازدواجت با هیونجین و ایندت فکر میکردی . نمیدونستی قراره چی بشه فقط میدونستی که قراره توی این راه بشدت اذیت بشی . اصلا حواست به کلاس و بقیه نبود .
میرا:ا.ت زنگ خورد....
ا.ت:....
میرا: زنگ خورد دارن میرن بقیه .....
ا.ت:....
میرا:ا.ت با توعم .
بالاخره حواست بهش جلب شد
ا.ت:اوه ببخشید . فکرم درگیر بود .
میرا:نه بابا فدا سرت . بیا بریم خونه .
بلند شدیو به سمت ماشین میرا رفتین . سوار شدینو به سمت خونه حرکت کردین.
میرا:ا.ت من در مورد یچیزی خیلی کنجکاوم .
ا.ت:چیشده ؟
میرا:تو چرا قبول کردی که ازدواج اجباری داشته باشی؟
ا.ت:منو مجبور کردن . تازه پ یشب بهم گفتن و فرداشم که عاقد اومد.
میرا:وای . ادامه میدی به این روند یا برنامه ای داری؟
ا.ت:نمیدونم میرا . فقط میدونم که قراری سختی بکشم.(بغض)
میرا بغض توی صداتو متوجه شد پس تصمیم گرفت دیگه ادامه نده .
وقتی رسیدین عمارت از ماشین پیاده شدیو به سمت خونه رفتی . کلیدو توی در انداختی و بازش کردی . فکر کردی هیچکس توی خونه نیست . به سمت اتاقت رفتی که صدای هیونجین و سولیرو از اتاق شنیدی . لای در باز بود و میتونستی توی اتاقو ببینی .
سولی: اون دختررو ولش کن اوپا . من میخوام ازت بچه داشته باشم .(لوس)
هیونجین : سولی واست که توضیح دادم . مجبورم کردن بهاطر شرکت تو چرا نمیفهمی ؟ چرا درک نداری ؟ اگه به من بود که دختررو الان اداخته بودم تو کوچه .
بهاطر حرفش ناخود اگاه بغضت گرفت که ادامه داد .
هیونجین:من باردارش میکنم و وقتی بچمو به دنیا اورد از عمارت پرتش میکنم بیرون . به همین راحتی و با هم بچمو بزرگ میکنیم .
و بعد لباشونو روی هم گذاشتن .
بغضت ترکید و سریع رفتب تو اتاقت و درو قفل کردی . نمبدونستی بخاطر چی گریه میکنی. شاید بخاطر حرفاش . شاید بخاطر رفتاراش . شاید بخاطر اینکه میخواست حاملت کنه و بعدش بچتو ازت بگیره . نمیدونستی فقط میخواستی فریاد بزنی که ولت کنن .
انقدر گریه کردی که کم کم چشمات گرم شد و خوابیدی .
با نفس نفس زدن از خواب بیدار شدی. سرتو بخاطر خوابی که دیده بودی توی دستت گرفتی و پوفی کشیدی .از روی تخت بلند شدیو به سمت حموم رفتی . یه دوش ۵ دقیقه ای گرفتی و اومدی بیرون و یه کراپ و شلوار جاگر ست پوشیدی و موهاتو خشک کردی و بالا بستی که در اتاقت زده شد .
ا.ت:بیا تو .
&:خانم شام حاضرن بفرمایین .ر
ا.ت:من میل ندارم .
&:اقای هوانگ گفتن که بیاین .
ا.ت:ما الان دو تا هوانگ داریم کدومش؟
&:پدر اقای هیونجین .
با حرص از جات بلند شدیو از پله ها پایین رفتی و روی صندلی پشت میز نشستی. همه بودن و سولی با یه نگاه مضخرف و حرصی بهت خیره شده بود .
ا.ت:بفرمایید با من کاری داشتین ؟
پ.ه: دخترم میخواستم درمود دانشگاهت صحبت کنم .
ا.ت:بفرمایین .
پ.ه:تو میخوای درستو ادامه بدی؟
ا.ت:معلومه که اره . هنوز ۲ سال مونده تا مدرک پزشکیمو بگیرم .
پ.ه:میشه...
ا.ت:لطفا در مورد ادامه ندادن درسم صحبتی نکنیم چون به جایی نمیرسیم .
پ.ه:باشه دختر گلم . فقط بچه ....
ا.ت:در مورد این موضوع هم اینجا باید حرف بزنیم ؟ ترجیح میدم توی اتاقتون در موردش حرف بزنیم .
پ.ه:(نفس عمیقی کشید) هرجور که راحتی بعد از شام بیا اتاق من .
سرتو به نشونه تایید تکون دادی .
همه از رفتارت متعجب شده بودن چون کسی تا حالا روی حرف اقای هوانگ حرفی نزده بود .
میرا بخاطر شجاعتت لبخندی زد .
میرا:خب دیگه . شامتونو بخورین .
لب به غذا نزدی . درواقع میل نداشتی .
م.ه:دخترم چرا چیزی نمیخوری؟
ا.ت: میل ندارم .
م.ه:اینجوری ضعیف میشیا .
خواستی مخالفت کنی ولی بخاطر معربونیش یذره غذا کشیدی توی بشقابت که لبخندی بهت زد که با صدای خنده سولی بهش نگاه کردی .
ا.ت:چیزی شده که میخندی؟
سولی: یکوچولو ....نه بیخیال هیچی (خنده).
ا.ت: بنظرم به ماهم بگو بخندیم .
هیونجین:ا.ت بس کن .
ا.ت:بهت یاد ندادن با یه خانم چطوری حرف بزنی نه ؟ حتما من باید بهت بگم ؟
سولی: عین ادم حرف بزن .
ا.ت: اخی چه صحنه ی رمانتیکی . (لبخند فیک ) لذت بردم اینم فیلم امشبم . دیگه نیازی نیست امشب اینترنتمو هدر بدم فیلم دانلود کنم . ازتون ممنونم(لبخند)
ازجات بلند شدی .
ا.ت:نوش جون.
به سمت اتاقت رفتی که میرا هم پشت سرت اومد .نشستی رو تخت که اونم درو قفل کردو نشست روی تخت.
میرا:خیلی باحال بود(خنده)
ا.ت:من نمیتونم سکوت کنم ...
میرا:اره فههمیدم .
صدای خدمتکار از پشت در اومد:خانم ا.ت اقای هوانگ گفتن که برین توی اتاقشون ....
میرا:برات ارزوی موفقیت میکنم .
خدمت شما🩵🫶
کل کلاسارو داشتی به ازدواجت با هیونجین و ایندت فکر میکردی . نمیدونستی قراره چی بشه فقط میدونستی که قراره توی این راه بشدت اذیت بشی . اصلا حواست به کلاس و بقیه نبود .
میرا:ا.ت زنگ خورد....
ا.ت:....
میرا: زنگ خورد دارن میرن بقیه .....
ا.ت:....
میرا:ا.ت با توعم .
بالاخره حواست بهش جلب شد
ا.ت:اوه ببخشید . فکرم درگیر بود .
میرا:نه بابا فدا سرت . بیا بریم خونه .
بلند شدیو به سمت ماشین میرا رفتین . سوار شدینو به سمت خونه حرکت کردین.
میرا:ا.ت من در مورد یچیزی خیلی کنجکاوم .
ا.ت:چیشده ؟
میرا:تو چرا قبول کردی که ازدواج اجباری داشته باشی؟
ا.ت:منو مجبور کردن . تازه پ یشب بهم گفتن و فرداشم که عاقد اومد.
میرا:وای . ادامه میدی به این روند یا برنامه ای داری؟
ا.ت:نمیدونم میرا . فقط میدونم که قراری سختی بکشم.(بغض)
میرا بغض توی صداتو متوجه شد پس تصمیم گرفت دیگه ادامه نده .
وقتی رسیدین عمارت از ماشین پیاده شدیو به سمت خونه رفتی . کلیدو توی در انداختی و بازش کردی . فکر کردی هیچکس توی خونه نیست . به سمت اتاقت رفتی که صدای هیونجین و سولیرو از اتاق شنیدی . لای در باز بود و میتونستی توی اتاقو ببینی .
سولی: اون دختررو ولش کن اوپا . من میخوام ازت بچه داشته باشم .(لوس)
هیونجین : سولی واست که توضیح دادم . مجبورم کردن بهاطر شرکت تو چرا نمیفهمی ؟ چرا درک نداری ؟ اگه به من بود که دختررو الان اداخته بودم تو کوچه .
بهاطر حرفش ناخود اگاه بغضت گرفت که ادامه داد .
هیونجین:من باردارش میکنم و وقتی بچمو به دنیا اورد از عمارت پرتش میکنم بیرون . به همین راحتی و با هم بچمو بزرگ میکنیم .
و بعد لباشونو روی هم گذاشتن .
بغضت ترکید و سریع رفتب تو اتاقت و درو قفل کردی . نمبدونستی بخاطر چی گریه میکنی. شاید بخاطر حرفاش . شاید بخاطر رفتاراش . شاید بخاطر اینکه میخواست حاملت کنه و بعدش بچتو ازت بگیره . نمیدونستی فقط میخواستی فریاد بزنی که ولت کنن .
انقدر گریه کردی که کم کم چشمات گرم شد و خوابیدی .
با نفس نفس زدن از خواب بیدار شدی. سرتو بخاطر خوابی که دیده بودی توی دستت گرفتی و پوفی کشیدی .از روی تخت بلند شدیو به سمت حموم رفتی . یه دوش ۵ دقیقه ای گرفتی و اومدی بیرون و یه کراپ و شلوار جاگر ست پوشیدی و موهاتو خشک کردی و بالا بستی که در اتاقت زده شد .
ا.ت:بیا تو .
&:خانم شام حاضرن بفرمایین .ر
ا.ت:من میل ندارم .
&:اقای هوانگ گفتن که بیاین .
ا.ت:ما الان دو تا هوانگ داریم کدومش؟
&:پدر اقای هیونجین .
با حرص از جات بلند شدیو از پله ها پایین رفتی و روی صندلی پشت میز نشستی. همه بودن و سولی با یه نگاه مضخرف و حرصی بهت خیره شده بود .
ا.ت:بفرمایید با من کاری داشتین ؟
پ.ه: دخترم میخواستم درمود دانشگاهت صحبت کنم .
ا.ت:بفرمایین .
پ.ه:تو میخوای درستو ادامه بدی؟
ا.ت:معلومه که اره . هنوز ۲ سال مونده تا مدرک پزشکیمو بگیرم .
پ.ه:میشه...
ا.ت:لطفا در مورد ادامه ندادن درسم صحبتی نکنیم چون به جایی نمیرسیم .
پ.ه:باشه دختر گلم . فقط بچه ....
ا.ت:در مورد این موضوع هم اینجا باید حرف بزنیم ؟ ترجیح میدم توی اتاقتون در موردش حرف بزنیم .
پ.ه:(نفس عمیقی کشید) هرجور که راحتی بعد از شام بیا اتاق من .
سرتو به نشونه تایید تکون دادی .
همه از رفتارت متعجب شده بودن چون کسی تا حالا روی حرف اقای هوانگ حرفی نزده بود .
میرا بخاطر شجاعتت لبخندی زد .
میرا:خب دیگه . شامتونو بخورین .
لب به غذا نزدی . درواقع میل نداشتی .
م.ه:دخترم چرا چیزی نمیخوری؟
ا.ت: میل ندارم .
م.ه:اینجوری ضعیف میشیا .
خواستی مخالفت کنی ولی بخاطر معربونیش یذره غذا کشیدی توی بشقابت که لبخندی بهت زد که با صدای خنده سولی بهش نگاه کردی .
ا.ت:چیزی شده که میخندی؟
سولی: یکوچولو ....نه بیخیال هیچی (خنده).
ا.ت: بنظرم به ماهم بگو بخندیم .
هیونجین:ا.ت بس کن .
ا.ت:بهت یاد ندادن با یه خانم چطوری حرف بزنی نه ؟ حتما من باید بهت بگم ؟
سولی: عین ادم حرف بزن .
ا.ت: اخی چه صحنه ی رمانتیکی . (لبخند فیک ) لذت بردم اینم فیلم امشبم . دیگه نیازی نیست امشب اینترنتمو هدر بدم فیلم دانلود کنم . ازتون ممنونم(لبخند)
ازجات بلند شدی .
ا.ت:نوش جون.
به سمت اتاقت رفتی که میرا هم پشت سرت اومد .نشستی رو تخت که اونم درو قفل کردو نشست روی تخت.
میرا:خیلی باحال بود(خنده)
ا.ت:من نمیتونم سکوت کنم ...
میرا:اره فههمیدم .
صدای خدمتکار از پشت در اومد:خانم ا.ت اقای هوانگ گفتن که برین توی اتاقشون ....
میرا:برات ارزوی موفقیت میکنم .
خدمت شما🩵🫶
- ۱.۶k
- ۱۸ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۵۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط