{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

من بودم و تنهایی و یک راه بی انتها

من بودم و تنهایی و یک راه بی انتها
یک عالم گله و خدایی بی ادعا
گم شده بودم میان دیروز و فردا
تا تو را یافتم.. با تو خودم را یافتم
صدایت در گوشم پیچید
نگاهت در چشمانم نقش بست
نشان دادی به من آنچه بودم
آری، با تو رسیدم من به اوج خودم
نامم را خواندی.. گفتی بارانم
بارانی شد دل و چشمانم
آری بارانی شدم تا ببارم
اما ای کاش بدانی تویی آسمانم
بی تو نه معنا دارد باران
نه معنا دارد خورشید و نه رنگین کمان
ای که شبیه تر از خود به منی
بگو تا آخر راه با من هم قدمی
دیدگاه ها (۴)

« اعترافی » بکنم ؟ بین این « پنجره ها » که «...

نمی دونم درسته یا نه؟ولی به نظرم آدم بعضی وقتا به جای اینکه ...

چقدر دوست دارم دوست داشتنت را..!دوست داشتن تویی کہ ممنوع تری...

تو رفتی و من ماندم و چشمی که دریا شددلواپسم دلواپس قلبی که ر...

برده عمارت جئون

پارت ۹: تصمیمی که برگشت نداردجنگل دیگر شبیه جنگل نبود.درخت‌ه...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط