{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

داستان کوتاه

داستان کوتاه
در یک روستای کوچیک و زیبا دختری به نام آرام با خانواده زندگی میکرد، یه روز که آرام کنار رودخانه رفته بود پسری را درحاله اسب سواری دید سمته پسر رفت و به او نگاه کرد پسر که متوجه نگاه آرام شده بود از اسب پایین آمدو رو به رویه دختر ایستاد و گفت؛
پسر: سلام اسمه آرینه اسم شما چیه.
اما آرام هیچ جوابی نداد آرین حرفه خود را دوباره تکرار کرد اما آرام باز جوابی نداد و با خنده از آرین فاصله گرفت،آرین که تعجب کرده بود به دنباله آرام دوید واز او میخواست که بایستد، اما فایده ای نداشت آرام ناشنوا بود و هیچ صدای نمیشنید، آرام وقتی کنار شاخه های گل ایستاد آرین سریع به سمته او رفت و دستش را گرفت آرام با ترس برگشت به آرین زول زد وسعی در بیان حرفی داشت اما آرین متوجه نمیشد که یهو مردی قد بلند و اخمو سمته آرام آمد و با اشاره با او صحبت کرد پسر که متوجه ناشنوا بودن آرام شده بود آنجارا ترک کرد،فردای اون روز آرین دوباره به کنار رودخانه رفت و از پشت درخت آرام را نگاه کرد،به خنده هایش به ذوق کردن هایش.
این بود یه عشقه مخفی.

پایان #TiNabanooo
دیدگاه ها (۱)

پسر :سلام به تو ای زیباترینه من،امروز میخوام یه اعتراف کنم ی...

داستان کوتاه امشب مثله همیشه لپتابمو باز کردمو وارد فیسبوک ش...

#ری.اکتموضوع:اگه تو مهمونی لباس باز بپوشیم و دوست پسر قبلیمو...

عاشق و معشوق پارت 2

TOW BROKEN THINGS

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط