پارت ۶ | شبی که آسمان نزدیک شد
پارت ۶ | شبی که آسمان نزدیک شد
شب آرام شروع شده بود، اما برای دودوهی هیچ شبِ آرامی واقعاً آرام نمیماند.
او روی مبل نشسته بود، زانوهایش را بغل کرده و نگاهش به تلویزیونی بود که فقط برای پر کردن سکوت روشن بود.
تهیونگ در آشپزخانه بود. صدای لیوانها و آب جوش فضا را پر میکرد.
«چای بابونه درست کردم.»
لیوان را جلویش گذاشت.
دودوهی با کمی تردید گرفت.
بابونه… همیشه کمکش میکرد کمی آرامتر باشد.
---
چند دقیقه بعد، هوا ناگهان سنگین شد.
باد به شیشهها کوبید.
دودوهی مکث کرد.
انگشتهایش دور لیوان سفت شد.
تهیونگ نگاهش را از کتاب برداشت.
«بارون میاد.»
اولین قطره که به شیشه خورد… بدن دودوهی ناخودآگاه جمع شد.
بعد دومین قطره…
و بعد—
رعد.
بلند.
نزدیک.
دودوهی لیوان را تقریباً رها کرد و خودش را جمع کرد.
چشمهایش را بست.
انگار بدنش قبل از ذهنش ترس را تجربه میکرد.
---
تهیونگ سریع از جا بلند شد.
اما نه با عجلهی آشفته… با کنترل.
چراغها را کمی کم کرد.
بعد آرام گفت:
«دودوهی… نگاه کن منو.»
جوابی نیامد.
رعد دوباره آمد.
این بار شدیدتر.
دودوهی نفسش تند شده بود.
---
تهیونگ کنار مبل نشست، اما فاصله را حفظ کرد.
«هیچ اتفاقی نمیافته. تو خونهای. در امنه. پنجرهها بستهست.»
سکوت.
بعد آرامتر ادامه داد:
«با من نفس بکش.»
دودوهی به زور چشمهایش را باز کرد.
تهیونگ آرام نفس کشید… آهسته، قابل دیدن.
دودوهی اول نتونست، اما بعد کمکم تقلید کرد.
---
رعد سوم آمد.
چراغها یک لحظه لرزیدند.
دودوهی بیاختیار جلو آمد و دستش به آستین تهیونگ چسبید.
این بار سریعتر از قبل.
محکمتر.
و این بار رها نکرد.
---
تهیونگ نگاهش را به دستش انداخت… و بعد به صورتش.
هیچ چیزی نگفت که او را خجالتزده کند.
فقط خیلی آرام گفت:
«اشکالی نداره.»
و همونجا موند.
---
باران شدت گرفت.
اما چیزی در فضای اتاق تغییر کرده بود.
ترس هنوز بود…
اما تنها نبود.
دودوهی برای اولین بار فهمید که صدای رعد شاید همیشه تهدید نیست…
اگر کسی باشد که کنارت بماند، حتی آسمان هم کمی قابل تحملتر میشود.
و تهیونگ، در سکوت، برای اولین بار به خودش اعتراف کرد که دیدن این دخترِ لرزان… برایش فقط “نگرانی” نیست.
شرطا:
۱۰ لایک
۴۰ کامنت
شب آرام شروع شده بود، اما برای دودوهی هیچ شبِ آرامی واقعاً آرام نمیماند.
او روی مبل نشسته بود، زانوهایش را بغل کرده و نگاهش به تلویزیونی بود که فقط برای پر کردن سکوت روشن بود.
تهیونگ در آشپزخانه بود. صدای لیوانها و آب جوش فضا را پر میکرد.
«چای بابونه درست کردم.»
لیوان را جلویش گذاشت.
دودوهی با کمی تردید گرفت.
بابونه… همیشه کمکش میکرد کمی آرامتر باشد.
---
چند دقیقه بعد، هوا ناگهان سنگین شد.
باد به شیشهها کوبید.
دودوهی مکث کرد.
انگشتهایش دور لیوان سفت شد.
تهیونگ نگاهش را از کتاب برداشت.
«بارون میاد.»
اولین قطره که به شیشه خورد… بدن دودوهی ناخودآگاه جمع شد.
بعد دومین قطره…
و بعد—
رعد.
بلند.
نزدیک.
دودوهی لیوان را تقریباً رها کرد و خودش را جمع کرد.
چشمهایش را بست.
انگار بدنش قبل از ذهنش ترس را تجربه میکرد.
---
تهیونگ سریع از جا بلند شد.
اما نه با عجلهی آشفته… با کنترل.
چراغها را کمی کم کرد.
بعد آرام گفت:
«دودوهی… نگاه کن منو.»
جوابی نیامد.
رعد دوباره آمد.
این بار شدیدتر.
دودوهی نفسش تند شده بود.
---
تهیونگ کنار مبل نشست، اما فاصله را حفظ کرد.
«هیچ اتفاقی نمیافته. تو خونهای. در امنه. پنجرهها بستهست.»
سکوت.
بعد آرامتر ادامه داد:
«با من نفس بکش.»
دودوهی به زور چشمهایش را باز کرد.
تهیونگ آرام نفس کشید… آهسته، قابل دیدن.
دودوهی اول نتونست، اما بعد کمکم تقلید کرد.
---
رعد سوم آمد.
چراغها یک لحظه لرزیدند.
دودوهی بیاختیار جلو آمد و دستش به آستین تهیونگ چسبید.
این بار سریعتر از قبل.
محکمتر.
و این بار رها نکرد.
---
تهیونگ نگاهش را به دستش انداخت… و بعد به صورتش.
هیچ چیزی نگفت که او را خجالتزده کند.
فقط خیلی آرام گفت:
«اشکالی نداره.»
و همونجا موند.
---
باران شدت گرفت.
اما چیزی در فضای اتاق تغییر کرده بود.
ترس هنوز بود…
اما تنها نبود.
دودوهی برای اولین بار فهمید که صدای رعد شاید همیشه تهدید نیست…
اگر کسی باشد که کنارت بماند، حتی آسمان هم کمی قابل تحملتر میشود.
و تهیونگ، در سکوت، برای اولین بار به خودش اعتراف کرد که دیدن این دخترِ لرزان… برایش فقط “نگرانی” نیست.
شرطا:
۱۰ لایک
۴۰ کامنت
- ۱۳۲
- ۱۳ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط