اسب و الاغی با هم سفر میکردند. الاغ به اسب گفت : "اگر دلت
اسب و الاغی با هم سفر میکردند. الاغ به اسب گفت : "اگر دلت میخواهد من زنده بمانم، کمی از بار من را بردار." اما اسب به او اعتنایی نکرد. الاغ که نمیتوانست سنگینی آن همه بار را تحمل کند، به زمین افتاد و جان داد.
آنگاه صاحب اسب تمام بارها، به اضافه پوست الاغ را پشت اسب گذاشت. اسب همچنان که زیر بار کمر خم کرده بود، ناله میکرد و با خود میگفت: "افسوس! چه حماقتی کردم. من حاضر نشدم اندکی از بار الاغ را به دوش بکشم. حالا نه تنها مجبورم باری را که بردوش او بود، بلکه پوست او را هم به دوش بکشم."
نتیجه:
یا باید از مردم سوء استفاده کنی یا با آنها دوست شوی. هر دو باهم ممکن نیست.
از کانال من در تلگرام بازدید بفرمائید*
https://telegram.me/monlightyy/foad
آنگاه صاحب اسب تمام بارها، به اضافه پوست الاغ را پشت اسب گذاشت. اسب همچنان که زیر بار کمر خم کرده بود، ناله میکرد و با خود میگفت: "افسوس! چه حماقتی کردم. من حاضر نشدم اندکی از بار الاغ را به دوش بکشم. حالا نه تنها مجبورم باری را که بردوش او بود، بلکه پوست او را هم به دوش بکشم."
نتیجه:
یا باید از مردم سوء استفاده کنی یا با آنها دوست شوی. هر دو باهم ممکن نیست.
از کانال من در تلگرام بازدید بفرمائید*
https://telegram.me/monlightyy/foad
- ۱.۶k
- ۱۰ اسفند ۱۳۹۶
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط