part
part5::
[بچه ها از ایندبه بعد به جای ا.ت میزارم هایان]
ویو هایان:
دستهام میلرزید. جعبهی کمکهای اولیه رو بالا آوردم و سعی کردم باندها رو باز کنم. هیون روی زمین افتاده بود و خون از زخمش میریخت. قلبم به شدت میکوبید و حس میکردم دنیا داره دور سرم میچرخه. "هیون... هیون جون، حالت خوبه؟" با صدایی که به زور شنیده میشد، پرسیدم.
هیون با زحمت چشماش رو باز کرد و نگاهم کرد. "ها... هایان... تو... چرا اینجایی؟ برو... برو از خودت مراقبت کن." صدایش خیلی ضعیف بود.
"من نمیذارم بهت آسیب برسه. نمیذارم دوباره این اتفاق بیفته." با التماس گفتم و سعی کردم دستش رو بگیرم.
هیون یه لبخند تلخ زد. "تو... خیلی شجاعی."
ناگهان صدای در باز شدن سکوت رو شکست. الکس با یه نگاه سرد و بیرحمانه وارد شد. "به نظر میاد یه کوچولو درد کشیدی." با تمسخر گفت.
ویو هیون:
تمام تلاشم رو کردم تا وادار کنم بدنم دوباره جون بگیره. نمیتونستم اجازه بدم الکس هایان رو هم به خطر بندازه. "برو، الکس! هایان رو تنها بذار!" با صدایی که سعی کردم محکم به نظر برسه، گفتم.
الکس خندید. "تو هنوز فکر میکنی میتونی جلو منو بگیری؟"
ویو هایان:
ترس تمام وجودم رو فرا گرفته بود. نمیتونستم کاری کنم. فقط میتونستم به هیون نگاه کنم و التماس کنم. "هیون... خواهش میکنم... چیزی بگو..."
الکس به سمت ما حرکت کرد. درست در لحظهای که میخواست دستش رو به سمت هایان دراز کنه، یه صدای بلند از پشت سر الکس شنیده شد. "ولش کن، الکس!"
همه نگاهها به سمت در برگشت. ریو، یکی از افراد هیون، با یه اسلحه در دست وارد شد.
ویو ریو:
الکس رو دیدم که قصد داره به هایان آسیب بزنه. نمیتونستم اجازه بدم این اتفاق بیفته. سریع اسلحه رو برداشتم و به سمتش نشونه گرفتم. "برو، الکس! همین الان از اینجا دور شو!"
الکس با عصبانیت به ریو نگاه کرد، ولی دید که دیگه چارهای نداره. با یه پوزخند تمسخرآمیز از اونجا خارج شد.
ویو هیون:
با درد تمام سعی کردم بلند شم. هایان رو بغل کردم و به ریو نگاه کردم. "ممنون، ریو. واقعاً جونشو نجات دادی."
ریو سر تکون داد. "وظیفهم بود، هیون."
هایان با چشمای اشکآلود به هیون نگاه کرد. "هیون... حالت داره بد میشه... باید ببریمت پیش یه دکتر.
هیون سرش رو به شانهی هایان تکیه داد. "الان... نمیتونم... فقط... فقط میخوام یه کم... استراحت کنم.
[سیسی ها اول اینکه اگه بد شد ببخشید دوم اینکه اگه( "،") این نشانه هارو دیدید بدونید یعنی طرف داره صحبت میکنه]
[بچه ها از ایندبه بعد به جای ا.ت میزارم هایان]
ویو هایان:
دستهام میلرزید. جعبهی کمکهای اولیه رو بالا آوردم و سعی کردم باندها رو باز کنم. هیون روی زمین افتاده بود و خون از زخمش میریخت. قلبم به شدت میکوبید و حس میکردم دنیا داره دور سرم میچرخه. "هیون... هیون جون، حالت خوبه؟" با صدایی که به زور شنیده میشد، پرسیدم.
هیون با زحمت چشماش رو باز کرد و نگاهم کرد. "ها... هایان... تو... چرا اینجایی؟ برو... برو از خودت مراقبت کن." صدایش خیلی ضعیف بود.
"من نمیذارم بهت آسیب برسه. نمیذارم دوباره این اتفاق بیفته." با التماس گفتم و سعی کردم دستش رو بگیرم.
هیون یه لبخند تلخ زد. "تو... خیلی شجاعی."
ناگهان صدای در باز شدن سکوت رو شکست. الکس با یه نگاه سرد و بیرحمانه وارد شد. "به نظر میاد یه کوچولو درد کشیدی." با تمسخر گفت.
ویو هیون:
تمام تلاشم رو کردم تا وادار کنم بدنم دوباره جون بگیره. نمیتونستم اجازه بدم الکس هایان رو هم به خطر بندازه. "برو، الکس! هایان رو تنها بذار!" با صدایی که سعی کردم محکم به نظر برسه، گفتم.
الکس خندید. "تو هنوز فکر میکنی میتونی جلو منو بگیری؟"
ویو هایان:
ترس تمام وجودم رو فرا گرفته بود. نمیتونستم کاری کنم. فقط میتونستم به هیون نگاه کنم و التماس کنم. "هیون... خواهش میکنم... چیزی بگو..."
الکس به سمت ما حرکت کرد. درست در لحظهای که میخواست دستش رو به سمت هایان دراز کنه، یه صدای بلند از پشت سر الکس شنیده شد. "ولش کن، الکس!"
همه نگاهها به سمت در برگشت. ریو، یکی از افراد هیون، با یه اسلحه در دست وارد شد.
ویو ریو:
الکس رو دیدم که قصد داره به هایان آسیب بزنه. نمیتونستم اجازه بدم این اتفاق بیفته. سریع اسلحه رو برداشتم و به سمتش نشونه گرفتم. "برو، الکس! همین الان از اینجا دور شو!"
الکس با عصبانیت به ریو نگاه کرد، ولی دید که دیگه چارهای نداره. با یه پوزخند تمسخرآمیز از اونجا خارج شد.
ویو هیون:
با درد تمام سعی کردم بلند شم. هایان رو بغل کردم و به ریو نگاه کردم. "ممنون، ریو. واقعاً جونشو نجات دادی."
ریو سر تکون داد. "وظیفهم بود، هیون."
هایان با چشمای اشکآلود به هیون نگاه کرد. "هیون... حالت داره بد میشه... باید ببریمت پیش یه دکتر.
هیون سرش رو به شانهی هایان تکیه داد. "الان... نمیتونم... فقط... فقط میخوام یه کم... استراحت کنم.
[سیسی ها اول اینکه اگه بد شد ببخشید دوم اینکه اگه( "،") این نشانه هارو دیدید بدونید یعنی طرف داره صحبت میکنه]
- ۲۱۸
- ۱۵ بهمن ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط