{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

رمان عشق آتشین :

رمان عشق آتشین :
شخصیت ها: وگی : خواهر چارلی
واکس:برادر وگی و چارلی
الستور :شوهر یا دوست پسر چارلی
لوسیفر و لیلیث :مادر پدر واکس واکس چارلی
علامت ها:
وگی:♡
واکس:₩
چارلی:/
الستور:^
بیرون بارونی است !!
چارلی ویو:
من و الستور عاشق همیم باهم ازدواج کردیم
و من امروز میخوام داستانش رو برای شما تعریف کنم
چارلی: پدر از نظر مافیا بودن تو شماره دوم لیست هست
و خانواده التسورو (فامیلی الستور هستش )
شماره یک یعنی بزرگ ترین مافیا شهر
روزی پدرم با پدر الستور شرت می بنده
و می بازه و پدر الستور می گه که دخترتو برای پسرم میخوام و چون اگر قبول نمی کرد تاوانش مرگ بود مجبورا قبول کرد
وقتی که اولین بار الستور رو جلو کاخ دیدم تا حد مرگ ازش بدم میومد و اونم همین طور
الستور: زیر لب گفت آه حالم از این دختره بهم میخوره و منم هم اینو شنیدم و یک فوش ناموسی براش دادم جوری که بشنوه و الستور جوری به من نگاه کرد انگار مال ددشو خوردم
بعد ۳ چهار روز دعوا و آزار دهی هم یواش یواش به هم عادت کردیم و هر وقت همو می دیدیم سرخ می شودیم
و بعد چند روز رسما ازدواج کردم
وقتی پدرم رو دیدم کلا جوری بهم نگاه کرد که نگم براتون
بعد ازدواج که همه رفتن و مست کردم و من هنوزم میدونم اون روز کی الستور رو با زور برد اونجا و اینکه ازشم ممنونم
اون روز که الستور مست بود
مکالمه هامون این گونه بود
من : الستور کجا بودی
الستور : خیلی دوست دارم
چارلی : چی ... چی ی ...
الستور : خیلی دلم میخواد تو هم همینو بگی
چارلی : الستور ،... راستش منم همین حسو دارم !!😅
وایسا ببینم تو مستی ؟
الستور : خب آره، که چی
دوست دارم ... دوست دارم (همراه با سر گیجه )
چارلی : الان حل تو خوب نیست بیا ... بیا ... بیا بخوابیم !!!
الستور : هرچه تو بگی
الستور چارلی رو به سمت زمین می ندازه
چارلی الان سرخ سرخ شده
🥰
چارلی : چقدر گوشات سرده
الستور : احتمالا به دلیل هوای بارونی و سرد بیرون هست
اون شب خوش گذشت بریم برای بقیه ی داستان !!
الستور : آخ را گردنم رو قاز گرفتی
چارلی: این یه نشانست که برای من هستی
الستور : که این طور
چارلی : آره
بعد اون من و الستور قرار می گذاشتیم
مثلا توی یکی شون کم مونده بود منفجر بشیم
هههه ... هههه
بعد یک ماه ما که روز سال گردمون شد این گونه گذشت
الستور : شام خوشمزه بود
چارلی : آره
الستور : بریم دیگه اتاق
چارلی : ب.ا.ش.ه (با خجالت )
الستور بازم مثل اون روز پرتش میکنه روی تخت و شروع می کنه
چارلی: ا .ا.اروم
الستور : هوم
بعد از اون می رن حموم و دوباره؛
حالا با اون ذهن های منحرفتون میدونید
بعد به خوبی و خوشی
دوستان این ۲ جفت قشنگ داستان مون هنوز ماجرا های دیگه هم دارند
بگید ببینم عزیزانم دوست دارید چه ماجرایی باشد ؟؟ 😁😉دوستون دارم بایییی 😘
دیدگاه ها (۰)

واییی خیلی خوب بود راستی میخوام رمان جونگ کوک بزارم آرمیم تو...

یک روز در هزبین هتل

#پناه‌او‌#پارت‌یک باران نم نم می بارید و در هر ثانیه شدید تر...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط